شفاى چشم جانباز

شفاى چشم جانباز

روایـت شـده که قتادة بن النّعمان ـ که برادر مادرى ابوسعید خُدْرى است و از حاضر شـدگـان بـدر و احـد است ـ در جنگ اُحد زخمى به چشمش رسید که از حدقه بیرون آمد، به نـزدیـک حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آمد عرض کرد: زنى نیکوروى دارم در خـانه که او را دوست دارم و او نیز مرا دوست مى دارد و روزى چند نیست که با او بساط عیش و عـرس گـسـتـرده ام سـخـت مـکـروه مـى دارم کـه مـرا بـا ایـن چـشـم آویـخـتـه دیـدار کـنـد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت :

به ادامه مطلب بروید..........

 

ادامه نوشته

زنده کردن دو بچه

زنده کردن دو بچه

 راونـدى روایـت کرده است که یکى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح کرد به زوجـه خـود گـفـت کـه بـعـضـى را بـپـزیـد و بـعـضـى بـریـان کـنـیـد شـایـد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سلّم ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار کند و بـه سـوى مـسـجـد رفت و دو طفل خُرد داشت چون دیدند که پدر ایشان بزغاله را کشت یکى بـه دیـگـرى گـفـت بـیـا تـو را ذبـح کـنـم و کارد را گرفت و او را ذبح کرد. مادر که آن حـال را مـشـاهـده کـرد فـریـاد کـرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افـتـاد و مـُرد. آن زن مـؤ منه هر دو طفل مرده خود را پنهان کرد و طعام را براى قدوم حضرت مـهـیـّا کـرد ؛ چـون حـضـرت داخـل خـانـه انـصـارى شـد جـبـرئیـل فـرود آمـد و گفت :

 یا رسول اللّه ! بفرما که پسرهایش را حاضر گرداند؛ چون پـدر بـه طـلب پـسرها بیرون رفت مادر ایشان گفت حاضر نیستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت : حاضر نیستند. حضرت فرمود که البتّه باید حاضر شوند و باز پدر بـیـرون آمـد و مـبـالغه کرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نـزد حـضـرت حـاضـر کـرد حـضـرت دعـا کـرد و خـدا هـر دو را زنـده کـرد و عـمـر بـسـیـار کردن

خرماى تازه از درخت خشک

خرماى تازه از درخت خشک

 و نیز روایت شده که حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم با گروهى از اصـحـاب بـه سـراى ابـوالهـَیـثـَم بـن التَّیِّهـان رفـت . اَبـُوالْهـَیـْثـَم گـفـت :

مـرحبا به رسـول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم و اصحابِهِ، دوست داشتم که چیزى نزد من باشد و ایـثـار کـنـم و مـرا چـیـزى بـود بـر هـمـسایگان بخش کردم . حضرت فرمود:

 نیکو کردى جـبـرئیل چندان در حقّ همسایه وصیّت آورد که گمان کردم میراث برند، آنگاه نخلى خشک در کنار خانه نگریست ، على علیه السّلام را فرمود قدحى آب حاضر ساخت ، اندکى مضمضه کرده بر درخت بیفشاند، در زمان درخت خرماى خشک خرماى تازه آورد تا همه سیر بخوردند؛ این از آن نعمتها است که در قیامت شما را باشد

زنده کردن مردگان

 زنده کردن مردگان

مـعجزات آن حضرت است در زنده کردن مردگان و شفاى بیماران و معجزاتى که از اعضاى شریفه آن حضرت به ظهور آمده مانند خوب شدن درد چشم امیرالمؤ منین علیه السـّلام بـه بـرکـت آب دهـان مـبـارک آن حـضرت که بر آن مالیده و زنده کردن آهوئى که گوشت آن را میل فرموده و زنده کردن بزغاله مرد انصارى را که آن حضرت را میهمان کرده بـود بـه آن و تـکـلّم فـاطـمـه بـنت اَسَد ـ رضى اللّه عنهما ـ با آن حضرت در قبر و زنده کـردن آن حـضرت آن جوان انصارى را که مادر کور پیرى داشت و شفا یافتن زخم سلمة بن الا کوع که در خیبر یافته بود به برکت آن حضرت و ملتئم و خوب شدن دست بریده معاذ بن عفرا و پاى محمّد بن مسلمة و پاى عبداللّه عتیک و چشم قتاده که از حدقه بیرون آمده بود به برکت آن حضرت و سیر کردن آن حضرت چندین هزار کس را از چند دانه خرما و سیراب کردن جماعتى را با اسبان و شترانشان از آبى که از بین انگشتان مبارکش جوشید الى غیر ذلک

تقاضاى آهو از پیامبر

تقاضاى آهو از پیامبر

 راونـدى و ابـن بـابـویـه از امّ سـلمـه روایـت کـرده انـد کـه روزى حـضـرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در صحرائى راه مى رفت ناگاه شنید که منادى ندا مى کـند: یا رسول اللّه ! حضرت نظر کرد کسى را ندید؛ پس بار دیگر ندا شنید و کسى را ندید و در مرتبه سوّم که نظر کرد آهوئى را دید که بسته اند، آهو گفت : این اعرابى مرا شـکـار کـرده اسـت و مـن دو طـفـل در ایـن کـوه دارم مرا رها کن که بروم و آنها را شیر بدهم و برگردم . فرمود: خواهى کرد؟ گفت : اگر نکنم خدا مرا عذاب کند مانند عذاب عشّاران ؛ پس حـضـرت آن را رها کرد تا رفت و فرزندان خود را شیر داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بـسـت . چـون اعـرابـى آن حـال را مـشـاهـده کـرد گـفـت : یـا رسـول اللّه ! آن را رهـا کـن . چـون آن را رهـا کـرد دویـد و مـى گـفـت : اَشـْهـَدُ اَن لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّکَ رَسُولُ اللّهِ و (ابن شهر آشوب ) روایت کرده است که آن آهو را یهودى شـکـار کـرده بـود و چـون بـه نـزد فـرزنـدان خـود رفـت و قـصـّه خـود را بـراى ایـشـان نـقـل کـرد گـفـتند: حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم ضامن تو گردیده و منتظر اسـت ، مـا شـیـر نـمـى خـوریـم تـا بـه خـدمت آن حضرت برویم ؛ پس به خدمت آن حضرت شـتـافـتـنـد و بـر آن حـضـرت ثـنـا گفتند و آن دو (آهو بچه ) روهاى خود را بر پاى آن حـضـرت مـى مـالیـدنـد ؛ پـس یـهـودى گریست و مسلمان شد و گفت آهو را رها کردم و در آن مـوضـع مـسـجـدى بـنـا کـردنـد و حـضرت زنجیرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود که حرام کردم گوشت شما را بر صیّادان

 

ریزش باران

ریزش باران

ایـضـا خـاصـّه و عـامـّه روایـت کـرده انـد کـه چـون قـبـایـل عرب با یکدیگر اتّفاق کردند در اذیّت آن حضرت ، حضرت فرمود که خداوندا، عذاب خود را سخت کن بر قبایل مُضَر و بر ایشان قحطى بفرست مانند قحطى زمان یوسف ؛ پـس بـاران هفت سال بر ایشان نبارید و در مدینه نیز قحطى به هم رسید، اعرابى به خـدمـت آن حـضـرت آمد و از جانب عرب استغاثه کرد که درختان ما خشکید و گیاههاى ما منقطع گـردیـد و شـیـر در پـسـتـان حـیوانات و زنان ما نمانده و چهار پایان ما هلاک شدند ؛ پس حضرت برمنبر آمد وحمد ثناى حق تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در اثناى دعاى آن حـضـرت بـاران جـارى شـد و یـک هـفـتـه بـاریـد و چـنـدان بـاران آمـد کـه اهل مدینه به شکایت آمدند و گفتند: یا رسول اللّه ! مى ترسیم غرق شویم و خانه هاى ما منهدم شود؛ پس حضرت اشاره فرمود به سوى آسمان و گفت :

(اَللّ هـُمّ حـَوالَیـْنـا وَلا عـَلَیْنا)، خداوندا، بر حوالى ما بباران و بر ما مباران . و به هر طـرف کـه اشاره مى فرمود ابر گشوده مى شد پس ابر از مدینه برطرف شد و بر دور مـدیـنـه مـانـنـد اکلیل حلقه شد و بر اطراف مانند سیلاب مى بارید و بر مدینه یک قطره نـمـى بـاریـد و یـک مـاه سیلاب در رودخانه ها جارى بود؛ پس حضرت فرمود: واللّه اگر ابوطالب زنده مى بود دیده اش روشن مى شد.

بعضى از اصحاب عرض کردند: مگر این شعر را از او به خاطر آوردید؟

شعر :

وَاَبْیَضُ یُسْتَسْقَى الْغَمامُ بِوَجْهِهِ

ثِمالُ الیَتامى عِصمَةٌ لِلاَرامِلِ

آن حضرت فرمود: چنین باشد

حرکت درخت

حرکت درخت

 در نـهـج البـلاغـه و غـیـر آن ، از حـضـرت امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـّلام مـنـقـول اسـت که فرمود من با حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بودم روزى که اشـراف قـریـش ‍ بـه خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: یا محمّد، تو دعوى بزرگى مى کنى کـه پـدران و خـویـشـان تـو نـکـرده انـد و مـا از تـو امـرى سـؤ ال مـى کـنـیـم اگـر اجـابـت مـا مـى نـمـائى مـى دانـیـم کـه تـو پـیـغـمـبـرى و رسـول و اگـر نـکـنـى مـى دانـیـم کـه سـاحـر و دروغـگـوئى . حـضـرت فـرمـود کـه سـؤ ال شـمـا چـیـسـت ؟ گفتند: بخوانى از براى ما این درخت را که تا کنده شود از ریشه خود و بیاید در پیش تو بایستد،!!

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

تسبیح گفتن انگور

تسبیح گفتن انگور

 بـه سـنـد مـعـتبر از امّ سلمه منقول است که روزى فاطمه علیهاالسّلام آمد به نزد حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم و امـام حسن و امام حسین را برداشته بود و حـریـره سـاخـتـه بـود و بـا خود آورده بود چون داخل شد حضرت فرمود که پسر عمّت را بـراى مـن بطلب . چون امیرالمؤ منین علیه السّلام حاضر شد امام حسن را در دامن راست و امام حـسـین را در دامن چپ و على و فاطمه را در پیش رو و پسِ سر خود نشانید و عباى خیبرى بر ایـشـان پـوشـانـیـد و سـه مـرتـبـه گـفـت : خـداونـدا! ایـنـهـا اهل بیت من اند؛ پس از ایشان دور گردان شکّ و گناه را و پاک گردان ایشان را پاک کردنى . و مـن در مـیـان عـَتـَبـه در ایـسـتـاده بـودم ، گـفـتـم : یـا رسـول اللّه ! مـن از ایـشـانم ؟ فرمود: که بازگشت تو به خیر است امّا از ایشان نیستى . پـس جـبـرئیـل آمـد و طـبـقـى از انـار و انـگـور بـهـشـت آورد چـون حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم انـار و انـگـور را در دست گرفت هر دو تسبیح خدا گـفتند و آن حضرت تناول نمود؛ پس به دست حسن و حسین داد و در دست ایشان سبحان اللّه گـفـتـنـد و ایـشـان تـنـاول نـمـودنـد؛ پس به دست على علیه السّلام داد تسبیح گفتند و آن حـضـرت تـنـاول نـمـود؛ پـس شـخـصـى از صحابه داخل شد و خواست که از انار و انگور بـخـورد. جـبـرئیـل گفت : نمى خورد از این میوه ها مگر پیغمبر یا وصىّ پیغمبر یا فرزند پیغمبر

 

برگشت خورشید

برگشت خورشید

پیامبر اکرم (ص) علی بن ابی طالب (ع) را به دنبال کاری فرستاد. هنگام نماز عصر فرا رسید و همه نماز گذاردند اما هنوز او باز نگشته بود. وقتی از مأموریت خود برگشت نماز عصر نخوانده بود. پیامبر (ص) که چشمش به علی (ع) افتاد سر خود را در جامه ای پیچید و در دامن او قرار داد و مشغول شنیدن وحی شد تا هنگامی که نزدیک بود آفتاب غروب کند. وقتی وحی به پایان رسید از وی سؤال کرد نماز عصر را خوانده ای؟ علی (ع) جواب داد:

 نه یا رسول الله. نتوانستم سر مبارک تو را از دامن خود دور کنم. پیامبر (ص) دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا علی به اطاعت از تو و رسول تو مشغول بود پس آفتاب را برای او برگردان. اسماء گوید: والله دیدم که آفتاب برگشت و شعاعش بلند گردید و به جایی رسید که بر زمین ها تابید و وقت فضیلت نماز عصر بازگشت. امیر المؤمنین (ع) نماز گذارد و دوباره آفتاب فرو رفت.

حارالانوار، جلد 17، صفحه ی 359، جمع آوری شده درکتاب معجزات شگفت انگیز چهارده معصوم (ع) توسط محمد رضا اکبری