رحلت آرام حضرت ابراهیم (ع)
روزی عزرائیل نزد ابراهیم آمد تا جان او را قبض كند، ابراهیم مرگ را دوست نداشت، عزرائیل متوجه خدا شد و عرض كرد: «ابراهیم، مرگ را ناخوش دارد.» خداوند به عزرائیل وحی كرد: «ابراهیم را آزاد بگذار چرا كه دوست دارد زنده باشد و مرا عبادت كند.»
مدّتها از این ماجرا گذشت، تا روزی ابراهیم پیرمرد بسیار فرتوتی را دید كه آن چه میخورد، نیروی هضم ندارد و آن غذا از دهان او بیرون میآید، دیدن این منظره سخت و رنج آور، موجب شد كه ابراهیم ادامه زندگی را تلخ بداند، و به مرگ علاقمند شود، در همین وقت به خانه خود بازگشت، ناگاه یك شخص بسیار نورانی را كه تا آن روز چنان شخص زیبایی را ندیده بود، مشاهده كرد، پرسید:
«تو كیستی؟»
به ادامه مطلب بروید................