در پيشگاه نور

در پيشگاه نور

اى امام همام!چگونه مى توان دل را با نام والايت آذين نبست؟چگونه مى توان شكوه و جلال بى حد و حصرت را ناديده گرفت؟چگونه مى توان آواى دل دردمندى را كه از سر صدق از صدها فرسنگ راه تو را مى خواند نشنيد؟مگر مى توان سلاله پاكت را از زمره آل على مرتضى (ع) و نبى مكرم، پيامبر عظيم الشأن اسلام حضرت محمد مصطفى (ع) است ناديده گرفت و در جاى جاى قلب لرزان آرزومندانت جستجو نكرد؟
پس، سلام بر تو اى منادى توحيد!اى قبله گاه نور!سلام بر تو اى مظهر پر فروغ انسانيت و شرف!
اى منجى دلهاى دردمند!السلام عليك يا على بن موسى الرضا(ع)!
... پيرمرد، سلامى از ته دل به امام على بن موسى الرضا(ع) داد و

به ادامه مطلب بروید..............

 

 

ادامه نوشته

عنايت امام

عنايت امام

هاله از قداست در تمامى صورتش پيدا بود و عشق و ارادت و ايمان كامل به امامت و عنايت خاص حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) در واژه واژه كلامش مشاهده مى شد.
در حالى كه اشك چشمانش را پر كرده بود و بغض راه گلويش را مى فشرد از عنايت، لطف، عطوفت و مهربانى حضرت امام على بن موسى الرضا(ع) حكايت مى كرد.

به ادامه مطلب بروید............

ادامه نوشته

ضریح مقدس

ضریح مقدس

كلثوم آرام سرش را از روى بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختى مى فشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اى امانش نمى داد، بى اختيار شروع به گريه كرد.
لحظه اى بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جويا شد او ناحيه اى را كه درد مى كرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بيش از 22 بهار از عمرش نمى گذشت. براى مادر و پدرش كه مرد زحمتكشى بود، غير قابل تصور بود كه در اين سن او دچار بيمارى مرموز و كشنده اى شود.
كلثوم ديگر تحمل درد را نداشت، سراسيمه از جايش بلند شد و در حالى كه دستش را به طرف قفسه چپ سينه اش مى آورد ناله مى كرد و نم نم اشك از چشمانش فرو مى ريخت.

به ادامه مطلب بروید..........

ادامه نوشته

شکفتن گل دعا

شکفتن گل دعا

شب از نيمه گذشته بود. ماه از لابلاى ابرها رخ مى نماياند. سكوت غمگين در همه جاى شهر سايه انداخته بود. در زير آسمان مهتابى ، چراغ خانه اى محقر روشن بود و صداى لالايى مادرى به گوش رسيد كه چشمان بى فروغ و رنگ باخته او به كودك نازش كه پرستو نام داشت خيره مانده بود.
فاطمه مادر غم ديده، با تنها مريضش كه همه زندگى او بود در دل شب به نجوا پرداخته و كودك معصومش را بر روى پاهايش تكان مى دهد تابلكه صدف ديدگانـاميد زندگى اشـبراى لحظه اى هم كه شده به خواب برود و از درد و رنجى كه او را فرا گرفته رهايى يابد.

به ادامه مطلب بروید.............


 

ادامه نوشته

قدمی از میان نور

قدمی از میان نور

هى دخترها! برين تو! هوا سرده... سرما مى خورين!
پنجره اى باز مى شد. زنى لچك به سر، ميان قاب آن هويدا مى گرديد و همين حرف را مى زد. اما ما گوشمان هم بدهكار اين حرفها نبود. بى توجه دست در دست هم داده، دايره اى ساخته بوديم و سرود مى خوانديم، تن به خيسى باران سپرده بوديم و صداى شاديمان تمامى كوچه را پر كرده بود.

بارون كه شديدتر مى شد، لچ آب كه مى شديم هلهله كنان به همان خانه اى مى رفتيم كه زن لچك به سر از قاب پنجره اش ما را صدا زده بود. فرقى نمى كرد چه مادر من چه مادر ديگران چه خانه من، چه خانه ديگران.

به ادامه مطلب بروید.............


 

ادامه نوشته

حضور به یاد ماندنی

حضور به یاد ماندنی

امامعلى، پدرى زحمتكش براى خانواده هشت نفرى اش بود.
او در روستاى "باولد" از حومه سنقر كرمانشاه زندگى مى كرد و از طريق كشاورزى بر روى زمين در روستا به امرار معاش مى نمود.
دستهاى پر آبله و چهره آفتاب سوخته اش گواه بر رنج و مرارت در عرصه كار و زندگى بود. غمى پنهان سينه ستبر او را در بر مى گرفت، سينه اى كه آماج توفان سهمگين و حوادث ملامت بار زندگى بود و جايگاه ذخيره صبر.

به ادامه مطلب بروید............


 

ادامه نوشته

تشنه و دریا

تشنه و دریا

طنين پرشكوه نقاره ها، فضاى ملكوتى حرم را پر كرده بود، گلدسته هاى زيبا و گنبد طلا در دل شب مى درخشيدند. صحن انقلاب مملو از جمعيت بود و زائران موج موج در جذبه اى عارفانه فرو رفته بودند. هر از گاهى ، صداى شيونى كه از ته دل بر مى خاست، فضاى صحن را مى شكست. نشسته بود كنار پنجره فولاد و سرش را تكيه داده بود به پنجره، زن و مرد مسنى كنارش نشسته بودند و با چشمانى غمگين نگاهش مى كردند.

به ادامه مطلب بروید............


 

ادامه نوشته

پرواز بر حریم عشق

پرواز بر حریم عشق

آمل ـ بيمارستان امام رضا(ع)، چهارم تيرماه 1374 ـ اسفنديار در راهروى بيمارستان پشت اتاق انتظار قدم مى زد.
زمان در نظر او به كندى مى گذرد گرچه به اين گونه انتظار كشيدن عادت داشته و دوبار آن را تجربه كرده است.
اما به هر حال انتظار كشنده است و زمان نيز آبستن حادثه هاست. اضطرابى عجيب سراپايش را فرا مى گيرد. آرام و قرار ندارد. مى نشيند و بلند مى شود. گاهى به گوشه اى مى رود و چشمان خسته اش به سمتى سو مى گيرد. دهها بار مسير طولانى راهروها را طى مى كند. عاقبت صداى پرستار او را به خود مى آورد. آقاى رحيمى ! مباركه پدر شديد. فرزندتان پسر است. حال مادر هم خوب است.

به ادامه مطلب بروید.................


 

ادامه نوشته

اعجاز عشق

اعجاز عشق

زبانش مثل چوب خشك شده بود. گامهاى مهيب ترس را هم آواز با ضربان قلبش مى شنيد. چشمانش از حدقه بيرون زده و به كنار جاده خيره مانده بود. در عمق تاريكى ، در كنار جاده، شبحى سفيد، چون گرگى نرم در هيبت انسان، برآيينه چشمان ناصر نقش بسته بود. در محل زندگى او، كمى پايين تر چنبره زده بود. او آروز مى كرد مى توانست همچون پرنده اى سبك بال، اين مسافت تا خانه را پرواز كند و از اين همه اضطراب رهايى يابد.

به ادامه مطلب بروید............


 

ادامه نوشته

اعجاز امام کاظم علیه السلام در خروج از زندان

اعجاز امام کاظم علیه السلام در خروج از زندان

مسیب، زندانبان امام موسی کاظم علیه السلام می‌گوید: سه روز قبل از شهادت امام مرا طلبید و فرمود:  امشب عازم مدینه هستم تا عهد امامت پس از خود را به فرزندم علی واگذار کنم و او را وصی و خلیفه خود نمایم.گفتم: « آیا توقع دارید با وجود این همه مامور و قفل و زنجیر، امکان خروج شما را فراهم کنم» ؟
فرمود: ای مسیب، تو گمان می‌کنی قدرت و توان الهی ما کم است؟  گفتم: « نه، ای مولای من»

فرمود: پس چه؟  گفتم:« دعا کنید ایمانم قوی‌تر شود »امام چنین دعا کرد: خدایا او را ثابت‌قدم بدار

سپس فرمود:« من با همان اسم اعظم الهی که آصف بن برخیا ( وزیر حضرت سلیمان علیه السلام ) تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از یمن به فلسطین آورد، خدا را می‌خوانم و به مدینه می‌روم.»


ناگهان دیدم امام دعایی خواند و ناپدید شد. اندکی بعد بازگشت و با دست خود زنجیرهای زندان را به پای مبارک بست. سپس فرمود: من پس از سه روز از دنیا می‌روم. من به گریه افتادم. فرمود: گریه مکن و بدان که پسرم علی ابن موسی الرضا پس از من، امام توست.

زنده کردن حیوان

زنده کردن حیوان

علی بن ابی حمزه می‌گوید:
روزی به همراه امام موسی کاظم علیه السلام از مدینه به سمت صحرا خارج شدیم. در راه به مردی از مغرب برخوردیم که در کنار الاغ مرده ای می‌گریست.
امام به او فرمود: « چه شده؟ »
گفت: « با دوستانم عازم حج بودیم که ناگهان الاغ من مُرد و آنان رفتند و من نومید و تنها ماندم.»
امام فرمود: « شاید نمرده باشد. »
گفت: « دلت به حال من نمی سوزد که مرا دست انداخته ای!»
امام فرمود: « من دعای خوبی می‌دانم. »
مرد گفت: « غم و غصه من کم نیست که تو هم مرا مسخره کنی؟!»
امام نزدیک مرکب مرد رفت و کلامی زیر لب زمزمه کرد که من نفهمیدم چه بود. سپس با چوبی که آنجا افتاده بود ضربه ای به الاغ زد و او را هی نمود.
ناگهان الاغ صحیح و سالم سر پا ایستاد.
امام فرمود: « آیا مسخره کردنی در کار بود؟! اکنون برو به همسفرهایت برس. »

 

سخن گفتن به زبان فارسی

سخن گفتن به زبان فارسی

ابوبصیر از امام موسی بن جعفر علیه السلام پرسید: «امام با چه نشانه‌هایی شناخته می‌شود؟»
فرمود: «امام راستین صفاتی دارد که اولین و مهم‌ترین آن این است که امام قبلی معرفی‌اش کرده باشد. همان گونه که رسول خدا علی بن ابیطالب علیه السلام را معرفی کرد، هر امامی نیز باید امام پس از خود را معرفی نماید. نشانه‌ی دیگر آن است که هر چه از او می‌پرسند، جواب بدهد و از هیچ چیز بی‌خبر نباشد. نشانه‌ی دیگر اینکه هرگز در دفاع از حق سکوت نکند، از حوادث آینده خبر بدهد و به همه‌ی زبان‌ها سخن بگوید.»
سپس فرمود: «هم اکنون نشانه‌ای به تو می‌نمایم که قلبت مطمئن شود.»
در همین حال مردی خراسانی وارد شد و شروع کرد به عربی سخن گفتن، اما امام پاسخش را به فارسی داد. مرد خراسانی گفت: « من خیال می‌کردم فارسی متوجه نمی‌شوید.»
امام فرمود: «سبحان الله! اگر نتوانم جوابت را به زبان خودت بدهم، پس چه فضیلتی بر تو دارم؟»
سپس فرمود: «امام کسی است که سخن هیچ فردی بر او پوشیده نیست. او کلام هر شخص و هر موجود زنده ای را می فهمد. امام با این نشانه‌ها شناخته می‌شود و اگر اینها را نداشته باشد، امام نیست.»

نجات از نقشه هارون

نجات از نقشه هارون

فضل، حاجب و پرده دار مخصوص هارون الرشید، می‌گوید: در یکی از روزها هارون الرشید در حالی که شمشیر در دستش تکان می‌داد و به شدت عصبانی بود، به من گفت: « اگر هم اکنون پسر عمویم را حاضر نسازی تو را می کشم.»  گفتم: «چه کسی را بیاورم؟» گفت: «موسی بن جعفر نزد امام رفتم که در خانه‌ای محقر زندگی می‌کرد. به او گفتم:« خود را سریعاً به کاخ برسانید امام فرمود: « هارون از من چه می خواهد؟ اگر نشنیده بودم که رسول خدا فرموده است « اطاعت سلطان از روی تقیه لازم است» هرگز نمی آمدم گفتم: « خودتان را آماده کنید که هارون خیلی عصبانی بود»

به ادامه مطلب بروید..........

ادامه نوشته

دينارهاي طلا

دينارهاي طلا

يكي از اصحاب مالي براي آن حضرت آورد، كه در نظرش خيلي زياد نمود، چون وارد شد، امام صادق(ع) يكي از غلامان خود را صدا كرد، فرمود آن تشت كه كنار منزل است بياور و كلماتي تلفظ فرمود، آن غلام تشت را آورد تا رسيد مقابل امام دينارهاي طلا از آن مي‌ريخت، آن قدر دينار مقابل امام ريخت كه بين او و آن مرد حائل شد.
آن گاه رو به يكي ديگر كرده، فرمود: گمان مي‌كنيد ما محتاج هستيم و به آن چه دست توانگران است، مي‌نگريم اگر ما از شما مبلغي را قبول مي‌كنيم، به دستور الهي براي تزكيه مال شماست

زنده شدن گاو

 زنده شدن گاو

از مفضل بن عمر روايت شده كه گفت: وقتي با امام جعفر صادق در مكه مي‌رفتيم، كه ناگاه به زني رسيديم در پيش روي او گاوي مرده بود، آن زن با جمعي از كودكان به او مي‌نگريست، امام صادق(ع) پرسيد؟ موضوع چيست؟ آن زن گفت:

 من با فرزندان خود به شير اين گاو معاش مي‌كرديم و اكنون اين گاو مرده، من در كار خود حيران هستم چه كنم؟ امام صادق فرمود: اي زن مي‌خواهي حق تعالي اين گاو را زنده فرمايد ـ آن زن گفت: مرا مسخره مي‌كني؟!! امام فرمود: نه سخريه نمي‌كنم، آن گاه دعايي خواند و سرپائي بر آن گاو زد؛ گاو بلند شد، تندرست و سالم، امام رفت. و زن ندانست او له بود و چه كرد؟

سؤال از چهار مرغ ابراهيم

سؤال از چهار مرغ ابراهيم

مردي آمد حضور امام صادق(ع) پرسيد؛ آن چهار مرغي كه ابراهيم گرفت و كشت و با هم كوبيد و سر چهار كوه گذاشت صدا كرد، زنده شدند، از يك جنس بودند يا از اجناس مختلف؟ آن حضرت فرمود: شما مي‌خواهيد مانند آن را به شما بنمايم؟ ـ گفت: آري. آن حضرت فرمود: اي طاوس في الحال يك طاوس ظاهر شد، بعد فرمود اي باز يك باز آمد، فرمود اي كبوتر، في الفور كبوتري مقابلش نشست، مرغي ديگر را كه نام او را ننوشته‌اند صدا كرد، حاضر شد، تا همه را كشتند و ريز ريز كردند و با يكديگر در آميختند و سرهاي آن را نگاه داشت بعد سر طاووس را دست گرفت فرمود: اي طاووس، ديدم طاووس كه گوشت و استخوان و پرهاي او داخل اجزاي ديگران بود از هم جدا شد و طاووس زنده گرديد، حاضر به حركت درآمد ـ و آن سه مرغ ديگر هر يك به همين طريق جدا جدا زنده شوند

معجزه در کربلا

معجزه در کربلا

جابربن یزید جعفی می گوید:
همراه امام باقر علیه السلام عازم حیره بودم. وقتی به کربلا رسیدیم، امام فرمود:«ای جابر! اینجا برای ما و شیعیان ما یکی از باغ‌های بهشت است و برای دشمنان ما یکی از گودال های جهنم.»
سپس فرمود:«ای جابر! چیزی میل داری؟»
عرض کردم:«بله، ای آقای من!»
امام دست مبارک خود را در میان سنگی فرو کرد و سیبی از درون سنگ بیرون آورد. به خوشبویی آن سیب، من هرگز ندیده بودم. آن سیب به هیچ‌وجه به میوه های دنیایی شبیه نبود و من دانستم از میوه‌های بهشتی است. آن را خوردم و تا چهار روز احساس گرسنگی نکردم.

منابع:
منتهی الامال، 2/ 199/ هفتم.

خبر از افکار یاران

خبر از افکار یاران

محمد طیار می گوید:
روزی به خانه امام باقر علیه السلام رفتم و اجازه ورود گرفتم. امام اجازه نفرمود ولی به شخص دیگری اجازه ورود داد. من به خانه برگشتم و با حالتی غمگین خود را روی تختم انداختم، اعتقادم را به امام از دست دادم و به فکر فرو رفتم که حق با کدام فرقه است: مُرجئه، قدریّه، حروریّه، یا زیدیّه. از خود می‌پرسیدم به کدام فرقه ایمان بیاورم.

همین طور که در فکر بودم در خانه را زدند.
فرستاده امام باقر علیه السلام بود. گفت:«امام تو را خواسته است.»
با او به منزل امام رفتم. امام با دیدن من فرمود:«ای محمد! نه به سوی مرجئه برو، نه قدریه، نه حروریه، نه زیدیه. به سوی ما بیا! من که تو را به خانه راه ندادم، دلیل داشت.» آن‌گاه دلایلی را بیان فرمود که مرا قانع کرد.
من نیز سخن او راپذیرفتم و اعتقادم به امامتش راسخ شد.

طیّ الارض و عذاب برزخی قابیل

طیّ الارض و عذاب برزخی قابیل

سدیر صیرفی می گوید:
امام باقر علیه السلام به من فرمود:«من مردی از اهل مدینه را می‌شناسم که با سرعت تمام، قبل از اینکه زمین حرکتی کند و جابه‌جا شود، به سرزمین قوم موسی رفت و نزاعی را که بین آنها بود، صلح داد و برگشت، و زمین هنوز ایستاده بود که از فرات گذر کرد و از آن آب نوشید و به سرعت به هند رفت و در آنجا مردی را دید که لباس ژنده ای پوشیده و دربند است و ده نفر بر او گماشته‌اند که او را در تابستان مقابل خورشید می‌گیرند و اطرافش آتش بر می‌افروزند و در زمستان آب سرد بر او می‌ریزند، و خداوند عذاب دنیا و عذاب آخرت را برای او جمع کرده است و تا قیامت به این عذاب گرفتار است. او قابیل، پسر آدم، و قاتل برادرش هابیل است.»

محمد بن مسلم می گوید:«منظور امام از آن مرد که طیّ الارض کرده، خود حضرت باقر علیه السلام است، و امام نخواسته است که از خود نام ببرند.»

پیشگویی وفات خود

پیشگویی وفات خود

امام صادق علیه السلام فرمود:«پدرم، امام باقر علیه السلام، به بیماری شدیدی مبتلا شد، به طوری که بعضی از اهل منزل بالای سر ایشان نشستند و شروع به گریه کردن کردند؛ گویی که پدرم در اثر آن بیماری از دنیا می‌رود.»
اما پدرم نگاهی کرد و فرمود:«من از این بیماری نمی‌میرم. چون دو نفر (از ملائکه) نزد من آمده‌اند و خبر داده‌اند که از این مرض نخواهم مرد.»
پس از مدتی پدرم بهبود یافت.

مدّتی گذشت، تا اینکه روزی پدرم به من فرمود همان دو نفر نزدش آمده‌اند و گفته‌اند در فلان روز وفات می‌کند. و در همان روزی که به من فرموده بود، از دنیا رفت.

معجزه شمش طلا

معجزه شمش طلا

جابر بن یزید جعفی می گوید:
روزی نزد امام باقر علیه السلام رفتم و از تنگدستی و فقر شکایت کردم و کمک مالی خواستم.
امام فرمود:«ای جابر، فعلا پولی در خانه نیست.»
چیزی نگذشت که کمیت شاعر داخل شد و اجازه خواست برای امام قصیده ای بخواند.
امام اجازه فرمود و پس از قصیده‌خوانی کمیت، به غلام خود فرمود:«از آن اطاق، یک کیسه زر بیاور و به کمیت بده.»

به ادامه مطلب بروید................

ادامه نوشته

بینا کردن مرد نابینا

بینا کردن مرد نابینا

ابوبصیر که نابینا بود چنین روایت می‌کند:
خدمت حضرت امام محمد باقر علیه السلام رسیدم و گفتم:«آیا شما وارث رسول خدا هستید؟»
امام باقر علیه السلام فرمود:« بله.»
گفتم:«آیا رسول خدا وارث انبیاء است و از همه آنچه انبیاء می دانستند، آگاه بود؟»
فرمود:«بله.»
گفتم:« آیا شما قدرت بر زنده کردن مردگان و شفای نابینایان را دارید؟»
امام فرمود:« به اذن خدا، بله.» سپس فرمود:« جلو بیا، ابا محمد!»
من جلو رفتم. امام دست مبارکش را بر صورت و چشمان من کشید و من ناگهان خورشید و آسمان و زمین را دیدم و بینا شدم.
آن‌گاه امام باقر علیه السلام به من فرمود:«آیا دوست داری به همین حال باشی و روز قیامت مانند همه مردم با تو رفتار شود یا به حالت قبلی و نابینایی بازگردی و در قیامت، اهل بهشت باشی؟»
گفتم:«نه، به همان حال قبلی برمی گردم.»
امام دوباره دستی بر چشم های من کشید و من نابینا شدم.

پیشگویی شیعه بودن فرزند یکی از یاران

پیشگویی شیعه بودن فرزند یکی از یاران

ابوبصیر می گوید:
روزی مولایم، امام محمد باقر علیه السلام، به من فرمود:«وقتی به کوفه برگشتی، خداوند به تو دو پسر خواهد داد. اولی را عیسی و دوّمی را محمد بنام.
آن دو از شیعیان ما هستند، اسم آنها در صحیفه ما ثبت شده و تمام فرزندان آنها تا روز قیامت نزد ما مشخص‌اند.»
عرض کردم:«آیا شیعه شما با شماست و همراه‌تان به بهشت داخل می‌شود؟»
امام فرمود:«بله تا زمانی که از خدا بترسد و تقوا داشته باشد.»

منابع:
بحار الانوار، ج 46، ص 274، حدیث 79.

بازگرداندن روح دشمن

بازگرداندن روح دشمن

مردی از اهالی شام در مجالس امام باقر علیه السلام حاضر می شد و می گفت:«من می دانم طاعت خدا و رسول خدا در دشمنی با شما اهل بیت است، ولی چون شما مرد فصیح و با ادب و خوش‌سخنی هستید، در مجالس‌تان شرکت می‌کنم.»
امام باقر علیه السلام پاسخ او را با خوشرویی می‌داد و می فرمود:

«هیچ چیزی بر خداوند پنهان نیست.»

به ادامه مطلب بروید............

ادامه نوشته

واکنش مخالفین و پاسخ امام

واکنش مخالفین و پاسخ امام

بعضی از مخالفین با مشاهده خوب شدن وضع این شیعه، گفت: چقدر این تفاوت شدید است. در حالیکه علی بن الحسین نمی توانست نیاز او را برآورد اینچنین او را با این ثروت بزرگ بی نیاز کرده است. این چگونه ممکن است ! و چگونه کسی که بر این ثروت بزرگ قدرت دارد از برطرف کردن نیاز یک شیعه عاجز است؟

حضرت علی بن الحسین علیه السلام هم فرمودند: آری قریش هم به پیامبر صلی اله علیه و آله چنین گفتند: چگونه از مکه به بیت المقدس می رود و در آنجا آثار انبیاء را مشاهده می کند و باز در یک شب از آنجا بر می گردد، همان کسی که نمی تواند از مکه به مدینه برود مگر در خلال دوازده روز؟ و این در هنگامی بود که حضرت از مکه هجرت کرده بود.

سپس حضرت علی بن الحسین علیه السلام فرمودند: سوگند به خداوند امر الله و امر اولیاء او را با او نمی دانند و جاهلند، هر آینه به مراتب بلند جز با تسلیم به خداوند جل ثنائه نمی توان نائل شد و با ترک نمودن پیشنهاد به او و راضی بودن به آنچه او با آن، آنها را تدبیر می کند.
اولیاء خداوند به ناگواریها و سختیها صبر کردند صبری که هیچکس دیگر در آن با آنها مساوی نیست در نتیجه خداوند هم آنها را جزا داد به اینکه نجاح و پیروزی و به مقصد رسیدن را در زمینه همه خواسته هایشان به ایشان واجب کرد ولکن آنها با وجود این جز آنچه او برای آنها اراده کند، از او درخواست نمی کنند.

سرانجام مرد فقیر

سرانجام مرد فقیر

مرد ماهی و نمک را آورده و گفت: این را با این اصلاح می کنم (یعنی ماهی را پخته و به آن نمک می زنم و تناول می کنم.) اما همینکه شکم، ماهی را پاره کرد دو لولوء بسیار فاخر در درون آن یافته خدای را شکر نمود و در همان حال که غرق خوشحالی حاصل از یافتن آن دو لولوء بود، درب منزلش به صدا در آمد او بیرون آمده تا ببیند که پشت درب چه کسی است؟ ناگهان دید صاحب ماهی و صاحب نمک هستند که با هم آمده و هر کدامشان می گویند: ای بنده خدا ما تلاش کردیم خودمان، یکی از خانواده هایمان قرص نان را بخوریم، ولی دندانمان در آن کارگر نیفتاد و جز این گمان نداریم که تو در بدحالی و دست تنگی به نهایت رسیده و بر مشقّت و شدت عادت کرده ای !حال ما این نان را به تو بر می گردانیم و آنچه را از ما گرفته ای بر تو حلال می کنیم او هم آن دو قرص نان را از آن دو گرفت و همینکه بعد از رفتن آن دو در منزل مستقر شد درب منزلش به صدا درآمد و کسی جز فرستاده حضرت علی بن الحسین علیه السلام نبود.

او به منزل وارد شده و گفت: حضرت به تو می فرماید: خداوند فرج تو را فرا رسانید حال طعام ما را به ما برگردان که آن را جز ما نمی خورد !! آن مرد دو لولوء را فروخت و مال بسیار فراوان و بزرگی به دست آورد که هم قرضش را با آن اداء کرد و حالش هم بعد از آن بسیار خوب شد!!!

عاقبت قرص نان

عاقبت قرص نان

مرد آن دو را گرفت و به بازار وارد شد در حالیکه هیچ نمی دانست واقعاً با آن دو قرص نان چه کند، از سوی دیگر از سنگینی قرض خود تفکر می کرد و بدی حال خانواده اش و شیطان هم او را وسوسه می کرد که واقعاً چه رابطه ای بین این دو و نیاز تو وجود دارد؟
همچنانکه آن مرد در حال راه رفتن بود به ماهی فروش برخورد که یک ماهی از ماهی او نزد او باقی مانده بود. به او گفت: این ماهی تو نزد تو باقی مانده و یکی از این دو قرص نان من هم نزد من زیاد آمده است. آیا حاضری تو ماهی اضافی و به جا مانده خود را به من بدهی و یک قرص از نان اضافی من بگیری؟
او گفت: آری و لذا ماهی را به او داد و یک قرص نان را گرفت. باز آن مرد به راه افتاد و به مردی برخورد کرد که با او کمی نمک بود که کسی به آن رغبتی نداشت.

به او گفت: آیا حاضری این نمک را که کسی به آن رغبتی ندارد با یک قرص نان من که آن هم مورد رغبت کسی نیست معاوضه کنی؟ !! گفت: آری و این کار را کرد.