آرامش در نماز

آرامش در نماز

در یكی از جنگ‌ها كه پیامبر همراه لشكر بودند، در شبی كه پاسبانی لشكر اسلام بر عهده‌ی عباد بن بُشر و عمّار یاسر بود، نصف اول شب نصیبِ،‌عباد گردید و نصف دوم نصیب عمار، پس عمار خوابید و تنها بُشر بیدار بود و مشغول نماز گردید در آن حال یكی از كفار به قصد شبیخون زدن به لشكر اسلام برآمد به خیال اینكه پاسبانی نیست و همه خوابند از دور عباد را دید ایستاده و تشخیص نمی‌داد كه انسانست یا حیوان یا درخت برای اینكه از طرف او نیز مطمئن شود تیری به سویش انداخت تیر بر پیكر عباد نشست و او اَبداً اعتنایی نكرد، تیر دیگری به او زد و او را سخت مجروح و خونین نمود باز حركت نكرد تیر سوم زد پس نماز را كوتاه نمود و تمام كرد و عمار را بیدار نمود عمار دید سه تیر بر بدن عباد نشسته و او را غرق در خون كرده گفت:

 چرا در تیر اول مرا بیدار نكردی عباد گفت: مشغول خواندن سوره‌ی كهف در نماز بودم و میل نداشتم آن را ناتمام بگذارم و اگر نمی‌ترسیدم كه دشمن بر سرم برسد و صدمه‌ای به پیغمبر برساند و كوتاهی در این نگهبانی كه به من واگذار شده كرده باشم هرگز نماز را كوتاه نمی‌كردم اگر چه جانم را از دست می‌دادم.

توبه سر دسته راهزنان

توبه سر دسته راهزنان

یكی از علماء از كربلا و نجف برمی گشت ولی در راه برگشت در اطراف كرمانشاه و همدان گرفتار دزدان شده و هر چه او و رفقایش داشتند، همه را سارقین غارت نمودند.
آن عالم می گوید : « من كتابی داشتم كه سالها با زحمت و مشقّت زیادی آن را نوشته بودم و چون خیلی مورد علاقه ام بود در سفر و حضر با من همراه بود، اتفاقاً كتاب یاد شده نیز به سرقت رفت، به ناچار به یكی از سارقین گفتم من كتابی در میان اموالم داشتم كه شما آن را به غارت برده اید و اگر ممكن است آن را به من برگردانید زیرا بدرد شما نمی خورد».

به ادامه مطلب بروید............

 

ادامه نوشته

شفاى زن سرطانى

شفاى زن سرطانى

 خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسياب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مكانيك ماشين هاى سنگين شركت هپكو.

بيمارى: سرطان كبد و طحال.

پزشك معالج: دكتر كيهانى متخصص سرطان در بيمارستان آزاد.

نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»

به ادامه مطلب بروید...........

 

ادامه نوشته

شفاى دست هاى فلج شده

شفاى دست هاى فلج شده

آقاى «خ»، يكى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمكران مى نويسد:

«اغلب شب ها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بيدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زياد براى استراحت رفتم كه خوابم نبرد. بى اختيار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّايى مى كردند، رفتم. يكى گفت: مى گويند در مسجد زنانه زير زمين كسى شفا گرفته است.

به ادامه مطلب بروید..........

 

ادامه نوشته

شفاى كسى كه لال شده بود

شفاى كسى كه لال شده بود

اين جانب «ع ـ م» فرزند حسين، ساكن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم; در حالى كه در اثر آن ضربه، قوه گويايى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتيجه اى حاصل نشد. تصميم گرفتم براى زيارت به قم بيايم و در شب چهارشنبه([1] [2] ) براى شفا به مسجد مقدّس جمكران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بيدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مى توانم حرف بزنم. به بركت عنايت امام زمان(عليه السلام)زبانم باز شد و بقيّه نماز را با حالت عادى خواندم.

نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى

نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى

  مرحوم آية اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى مى نويسد:

«آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ايشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او كه خيلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقريباً معافيت طلبگى نيز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بيم احضار به نظام وظيفه بود، روى اين جهت آقاى حاج شيخ سابق الذكر به مرحوم آقاى شيخ حسن على اصفهانى مراجعه مى كند كه ايشان حاج شيخ معظم را راهنمايى معنوى نمايند.

به ادامه مطلب بروید............

 

 

ادامه نوشته

رفع مشكلات

رفع مشكلات

  مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى از كتاب «انوار المشعشعين» كه در تاريخ قم است، نقل مى نمايد:

«سيد عبدالرحيم، خادم مسجد جمكران حكايت كرد كه در سال 1322 مرض وبا شيوع پيدا كرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمكران رفتم. مرد غريبى را ديدم كه در آن جا نشسته بود. از احوال او و اين كه چرا به اين مكان آمده است، پرسيدم. او گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدى على اكبر است. مغازه اى داشتم و از قبيل دخانيات خريد و فروش مى كردم.

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

عنايت حضرت به زوّار خود

عنايت حضرت به زوّار خود

اقاى سيد مرتضى حسينى، معروف به ساعت ساز قمى كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكى و پارسايى مشهور و معروف است، حكايت مى كند:

«يك شب پنج شنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادى در حدود نيم متر روى زمين را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمكران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم كه شايد ايشان به واسطه اين هواى سرد و برف زياد، برنامه امشب جمكران را تعطيل كرده باشند، ولى دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود.

به ادامه مطلب بروید...........

 

ادامه نوشته

شفاى سوختگى

شفاى سوختگى

«غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بود كه بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهيبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .

آنها را در بيمارستان سوانح و سوختگى شهيد مطهرى بسترى كرديم. روز بعد كه به بيمارستان مراجعه كردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شديد سر و صورت، قابل شناسايى نبودند. بعد از سه روز، دكتر كلانترى، رئيس بيمارستان اظهار داشت كه بيماران بالاى 45% سوختگى امكان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خيلى وخيمى داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع اميد كرده بود.

با توكل به خدا آنها را به منزل آورديم و با كمك دكتر خصوصى و استفاده از سرم و تقويت، يكى دو هفته آنها را زنده نگه داشتيم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر كرديم.

خواهرم كه همسر شهيد است، خواب ديده بود: امام زمان(عليه السلام) به او فرموده بود كه من شفاى مريض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشيد! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به بركت دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفتند».

شفاى پيوند انگشتان

شفاى پيوند انگشتان

  يكى از خدمه جمكران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گويد:

«انگشتان شخصى زير دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نيّت مى كند كه اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پيوند كامل بگيرد، اولين چيزى كه مى سازد به نيّت حضرت مهدى(عليه السلام) به مسجد جمكران بياورد. الآن انگشتان او پيوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان كار مى كند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هديه به مسجد مقدّس جمكران آورده و آن را تحويل دفتر هدايا و نذورات داده است».

مشكل خريد خانه

مشكل خريد خانه

 جوانى مى گويد: «منزلى خريدم، امّا مى دانستم كه براى اداى تمام پول خانه توانايى ندارم و خداوند بايد به من كمك كند. شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران مشرف شدم، بعد از نماز تحيّت دعا كردم و گفتم: آقا ما را ببخشيد كه براى خواسته هاى كوچك پيش شما مى آييم. و الاّ بايد خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجيل در فرج شما باشد و بايد از خدا بخواهيم كه به ما توان پيروى از شما را عنايت كند، ولى از آن جا كه شما سرچشمه فيض هستيد و من جاى ديگرى را نمى شناستم، مى خواهم كه در اداى قرضِ خانه مرا كمك كنيد. بعد از دعا براى تجديد وضو به وضوخانه قديمى رفتم. سيدى از سادات شريف قم را كه قبلا مى شناختم، ديدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنيده ام مى خواهى خانه بخرى؟ گفتم: بله.

گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگير. بعد چكى به من داد. روز موعود به بانك رفتم، ولى چيزى در حساب نبود. كمى نگران شدم. خواستم از بانك خارج شوم كه جوانى پرسيد: چك شما از چه كسى است؟ نام سيد را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: اين پول مال همين حساب است.

بدين ترتيب مشكل خريد خانه من به لطف آقا امام زمان(عليه السلام) برطرف شد».

جوشش آب وآذوقه از زمین

جوشش آب وآذوقه از زمین

 :امام صادق (ع) مى فرماید:

 هنگامى که حضرت قائم (ع) در شهر مکه ظهور مى کند و قصد حرکت به کوفه را دارد، به نیروهایش اعلاْم مى کندکه کسی که آب و غذا و توشه راه با خود بر ندارد. حضرت، سنگ موسى (ع) را همراه دارد 0 هرجا توقف مى کنند سنگ را به زمین مى کوبد و از زمین چشمه هاى آب مى جوشد. هرکس گرسنه باشد با نوشیدن آن سیر مى گردد و هرکس تشنه باشد، سیراب مى شود

عبوراز آب

 عبوراز آب

: امام صادق (ع) مى فرماید: پدرم فرمود: هنگامى که حضرت قائم (ع) قیام کند... سپاهیانى را به شهر قسطنطنیه مى فرستد. آن گاه که به خلیج برسند، جمله اى بر روى پاهاى خود مى نویسند و از روى آب مى گذرند. رومیان وقتى این معجزه را مى بینند به یک دیگر مى گویند:

 وقتى سپاهیان امام این چنین باشند، خود حضرت چگونه خواهد بود. از این رو، درها را به روى آنان مى گشایند.

شفاي بيمار

شفاي بيمار

دانشمند و محدث بزرگ ، علی بن عیسی اربلی ، صاحب كتاب كشف الغمه نقل می كند: سید باقی بن عطوه ، برای من نقل كرد: پدرم عطوه در مذهب زیدی بود، بیمار شد، و بیماری او طول كشید، و همه پزشكان عصر از درمان آن عاجز شدند، من و برادرانم كه پسران او بودیم به مذهب شیعه دوازده امامی ، تمایل داشتیم ، پدرم از این جهت نسبت به ما دل خوشی نداشت ، و مكرر به ما می گفت : من مذهب شما را نمی پذیرم مگر اینكه صاحب شما (حضرت مهدی عج) بیاید و مرا شفا دهد. اتفاقا شبی هنگام نماز عشاء همه ما در یكجا جمع بودیم ، كه شنیدیم : پدرم فریاد زد: صاحب خود را در یابید كه همین لحظه از نزد من بیرون رفت ما با شتاب از خانه بیرون پریدیم ، هر چه دویدیم و به اطراف نگریستیم ، او را ندیدیم ، برگشتیم و از پدر پرسیدیم ، جریان چه بود؟ گفت : شخصی نزد من آمد و فرمود: ای عطوه ! گفتم : تو كیستی ؟
گفت : من صاحب پسران تو هستم ، آمده ام به اذن خدا تو راشفا دهم ، سپس دست كشید و هماندم به طور كلی بیماریم بر طرف شد و كاملا سلامتی خود را باز یافتم.


داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي

دفع بیماری وبا

دفع بیماری وبا

مرجع تقلید زمان خود مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالكریم حائری مؤ سس حوزه علمیه قم نقل كرد: مدتی در شهر سامراء نزد مرحوم آیت الله العظمی العظمی میرزای شیرازی (متوفی 1312 قمری) درس می خواندیم ، روزی در وسط درس استاد بزرگ ما آیت الله سید محمد فشاركی (متوفی 1315 قمری) وارد شد، در حالی كه بسیار مضطرب و نگران بود، علت نگرانیش این بود كه بیماری مسری وبا در عراق شیوع یافته بود و بسیاری از مردم را كشته بود، آقای آقا سید محمد فشاركی فرمود: آیا شما مرا مجتهد می دانید؟ گفتیم آری ، فرمود: آیا مرا عادل می دانید؟ گفتیم آری (منظوراو این بود كه پس از تایید، حكمی صادر كند) آنگاه گفت :

 من به تمام شیعیان سامره از زن و مرد حكم می كنم كه هر یك از آنها یك بار زیارت عاشورا را به نیابت از مادر امام زمان (علیه السلام) بخوانند، و آن مادر بزرگوار را در نزد فرزند بزرگوارش شفیع قرار دهند كه امام زمان (علیه السلام) پیش خدای بزرگ از ما شفاعت نماید تا خداوند شیعیان سامراء را از بیماری وبا حفظ گرداند. مرحوم آیت الله حائری گوید: وقتی كه این حكم از مرحوم آیت الله سید محمد فشاركی صادر شد، چون خطر مرگ در میان بود، همه شیعیان اطاعت نمودند و در نتیجه ، یك نفر شیعه در سامراه تلف نگردید، و خداوند متعال شیعیان را از این بلای عمومی نجات بخشید.

مسافری از آسمان هفتم

مسافری از آسمان هفتم

نزدیکی های ظهر بود . مردهای قبیله دوان دوان از راه می رسیدند . بعضی ها با اسب، بعضی ها با شتر، خیلی ها هم با پای پیاده . سرانجام بیش تر آن ها پشت کوه سنگی، پای چشمه ی کوچکی جمع شدند . آن ها برای گوش کردن به صحبت ریش سفید قبیله شان - ابوجعفر - به آن جا آمده بودند . ابوجعفر به آن ها گفته بود که برای گفتن حرف های مهمش، بهترین راه این است که پشت کوه سنگی که در نزدیکی های بادیه شان بود، جمع بشوند . هم جای امنی بود، هم پای ماموران (1) خلیفه به آن جا نمی رسید .

به ادامه مطلب بروید..............

 

ادامه نوشته

کیسه سر به مهر

کیسه سر به مهر

روزی زنی از اهالی دینور نزد من آمد و گفت: «ای ابی روح! تو در شهر ما از جهت دین و تقوا مطمئن ترین کس هستی می خواهم امانتی را به تو بسپارم که آن را به محلش برسانی و نسبت به [ادای امانت] استوار باشی.»گفتم: «باشد. ان شاءالله [موفق خواهم شد].» گفت: «دراین کیسه سربسته مقداری درهم نهاده ام. آن را باز مکن و در آن منگر تا به کسی که از محتوای آن تو را آگاه سازد برسانی و این نیز گوشواره ام است که ده دینارارزش دارد در آن سه دانه مروارید به ارزش ده دینارتعبیه شده است.

به ادامه مطلب بروید..............

ادامه نوشته

تکرار مباهله

تکرار مباهله

آفتاب سوزان، با سنگدلی تمام بر چهره رنجور شهر می تابد. هوای دلگیر و غیرقابل تحمّلی، فضای دم کرده شهر را پر کرده است. مردم، مدّتهاست صدای چک چک باران را نشنیده اند. همه جا خشک و آفتاب خورده است. رودخانه خشک شهر با، سینه عریانش را در امتداد شهر گسترانیده است. انبوه درختچه ها، علف زارها و نیزارهای اطرافش، پژمرده و بی طراوت و از نفس افتاده به نظر می رسند.

به ادامه مطلب بروید...........

ادامه نوشته

آفتاب، در قفس!

آفتاب، در قفس!

ـ بس کن! از سر شب هرچه گفتی، هیچ نگفتم، منتظر شدم تا خسته شوی و زبان به دهان بگیری.زن، دستش را از زیر چانه اش برداشت. چارقدش را روی سرش محکم کرد و پاهایش را به طرف دیوار دراز نمود.ـ چگونه می توانم حرفی را که چیزی جز حقّ نیست، بر زبان نیاورم؟!مرد، دستهایش را زیر سرش قلاّب کرد و روی حصیر دراز کشید و پلکهایش را روی هم گذاشت... از زمانی که از قصر متوکّل بیرون آمده، تمام وقتش را صرف باغ وحش کرده بود.

به ادامه مطلب بروید...........

 

ادامه نوشته

سری از اسرار

سری از اسرار

به محضر امام حسن عسکری، علیه السلام، مشرف شدم. می خواستم که از ایشان سؤال کنم که جانشین پس از آن امام همام، علیه السلام، کیست؟ بدون اینکه سؤال خود را مطرح کنم، حضرت، علیه السلام، خود فرمودند: ای احمد بن اسحاق! خداوند از زمان خلقت آدم، علیه السلام، تا کنون، زمین را از حجت خالی نگذاشته و تا قیامت نیز چنین خواهد بود تا به واسطه او بلا از اهل زمین دور مانده و باران نازل شود و زمین برکات خود را خارج کند. عرض کردم:

به ادامه مطلب بروید.........

 

ادامه نوشته

نجات جان یونس نقاش

نجات جان یونس نقاش

روزی یونس نقاش با دل ترسان و مضطرب نزد امام هادی علیه السلام رفت و گفت:«ای سید من، تو را درباره خانواده ام سفارش به نیکی می‌کنم.» امام فرمود:«چه خبر شده؟» یونس گفت:«تصمیم گرفتم از این جا بروم.» امام هادی علیه السلام در حالی که تبسمی بر لب داشت فرمود:«چرا؟»
یونس گفت:«موسی بن بغا (یکی از مقامات حکومت بنی عباس) نگینی به من سپرد که بسیار ارزشمند و قیمتی است و از من خواست روی آن نقشی حک کنم. موقع کار این نگین دو نیم شد. فردا قرار است آن را تحویل بدهم و در این صورت یا هزار تازیانه می خورم یا مرا می کشند.»
حضرت هادی علیه السلام فرمود:«به منزلت برگرد. تا فردا جز خیر چیزی نخواهد بود.»
فردا یونس دوباره ترسان و لرزان خدمت امام هادی علیه السلام رسید و اظهار داشت:«مامور آمده و نگین را می خواهد.» امام فرمود:

«برگرد که جز خیر نخواهی دید.» یونس پرسید:«ای آقای من، به او چه بگویم؟» امام تبسمی کرد و فرمود:«برگرد و به آنچه به تو می گوید گوش بده. جز خیر نخواهد بود.» یونس رفت و پس از مدتی با لبان خندان بازگشت. به امام گفت:«ای سید من! مامور می‌گوید کنیزانم با هم مزاح دارند. آیا می‌توانی این نگین را دو نیمه کنی تا ما نیز تو را بی‌نیاز کنیم؟»
امام هادی علیه السلام خوشنود شد و رو به آسمان عرض کرد:«خدایا حمد از آن توست که ما را از آن گروهی قرار دادی که تو را ستایش کنند.»

منابع:
بحارالانوار، ج 50، ص 125، ح 3.

خنثی شدن نقشه ترور امام

خنثی شدن نقشه ترور امام

احمد بن اسرائیل، کاتب معتّز پسر متوکل نقل می کند که روزی به همراه معتز به مجلس متوکل رفتم. متوکل روی تخت نشسته بود و با خشم در حال گفتگو با وزیرش فتح بن خاقان بود؛ رنگ صورتش دگرگون می شد و شعله غضبش لحظه لحظه افروخته تر می گردید و پیوسته به فتح می گفت: آنکه تو درباره اش سخن می‌گویی چنین و چنان کرده است.
فتح نیز متوکل را آرام می کرد و می گفت اینها همه تهمت و افتراء و دروغ است. ولی متوکل آرام نمی شد و می گفت:«به خدا سوگند این ریاکار زندیق راکه ادعای دروغ دارد و در دولت من رخنه می کند می کشم.»

به ادامه مطلب بروید.............


 

ادامه نوشته

زنی که ادعا داشت زینب است

زنی که ادعا داشت زینب است

در روزگار حکومت متوکل زنی ادعا کرد که زینب دختر فاطمه زهرا سلام الله علیها است متوکل به او گفت: تو زن جوانی هستی و از زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله سالیانی گذشته است.

آن زن گفت: رسول خدا دستش را بر بدن من کشیده است و از خداوند خواسته که هر چهل سال جوانی ام را به من برگرداند و من این مطلب را تا به حال برای مردم اظهار نکردم. متوکل سران ابی طالب و فرزندان عباس و قریش را خواست و مشورت کرد آنها گفتند در فلان تاریخ زینب دختر حضرت فاطمه علیه السلام وفات یافته است ولی آن زن می گفت دروغ است .

به ادامه مطلب بروید..........

 

ادامه نوشته

پیش گویی مرگ متوکل

پیش گویی مرگ متوکل

متوکل تصمیم گرفت روزی که سران کشورش برای تقدیم سلام می‌آیند دستور بدهد، امام هادی علیه السلام با پای پیاده نزد او بیاید. وزیر متوکل به او گفت:«این کار به ضرر تو تمام می شود و حرفهای بدی پشت سرت خواهند زد. این کار را نکن. و اگر حتما می‌خواهی تصمیمت را عملی کنی دستور بده همه فرماندهان و اشراف نیز پیاده بیایند که مردم گمان نکنند منظور تو تحقیر امام هادی است.» متوکل پذیرفت و نقشه اجرا شد.

به ادامه مطلب بروید...........


 

ادامه نوشته

مرگ شعبده باز

مرگ شعبده باز

یکی از نگهبانان متوکل می گوید:
مرد شعبده بازی را از هند آورده بودند که کارهای خارق‌العاده انجام می داد. متوکل که دوست داشت امام هادی را خجالت زده کند، به شعبده باز گفت:«اگر علی بن محمد را سرافکنده کنی هزار دینار خالص به تو می‌دهم.»
شعبده باز گفت:«دستور بده نان های سبک و نازکی بپزند و در سفره بگذارند و مرا کنار او جای بده.»
سفره گسترده شد. شعبده‌باز کنار پشتی‌ای که عکس شیری بر آن نقش بسته بود نشست. هنگام غذا امام هادی علیه السلام دست برد که نانی بردارد اما با شعبده آن شخص، نان از زمین به هوا بلند شد. بار دیگر امام خواست نان دیگری بردارد که آن نان هم از سفره بلند شد و همه حضار در مجلس خندیدند.
در این هنگام امام هادی علیه السلام دست خویش را به پشتی زد و به نقش شیر روی پشتی فرمود:«این مرد را بگیر.» در همان لحظه نقش شیر به صورت شیر درنده ای زنده شد و بیرون پرید و آن مرد را بلعید، آن‌گاه باز سر جای خودش قرار گرفت و مثل سابق به صورت نقشی درآمد. همگان متحیر شدند. امام هادی علیه السلام برخاست تا از مجلس خارج شود. متوکل گفت:«درخواست می کنم بنشینید، و این مرد را دوباره برگردانید.»
امام فرمود:«سوگند به خدا دیگر او را نمی‌بینی، آیا می‌خواستی دشمنان خدا را بر اولیاء خدا مسلط می کنی؟»
و از مجلس متوکل خارج شد و از آن مرد شعبده باز دیگر اثری دیده نشد.

طلا شدن شن ها

طلا شدن شن ها

ابوهاشم جعفری می گوید:
برای استقبال از عده ای، همراه امام هادی علیه السلام به بیرون شهر سامرا رفته بودیم. امام روی زمین نشسته بود و من نیز مقابلش نشسته بودم. در حین صحبت، من از تنگدستی و گرفتاری‌ام به امام هادی شکایت کردم.
در این هنگام، امام دست خود را به سمت شن‌های بیابان برد و یک مشت از آنها را به من داد و فرمود:«ای ابو هاشم، با اینها در زندگیت گشایش ایجاد کن و آنچه را می‌بینی به کسی مگو.»
شن ها را پنهان کردم و وقتی به شهر برگشتم، دیدم آنچه از امام گرفته‌ام شن نیست. طلاهای سرخرنگی است که همانند آتش فروزان می‌درخشد.
طلاسازی را به خانه آوردم و به او گفتم:«برایم این طلاها را قالب بگیر.»
او به من گفت:«من طلایی بهتر از این ندیده‌ام. از این عجیب تر ندیده‌ام که طلا به صورت دانه‌های شن باشد! از کجا آورده ای؟»

منابع:
بحار الانوار، ج 50، ص 138، شماره 22.

دعا برای شفای بیمار

دعا برای شفای بیمار

ابوهاشم جعفری می‌گوید:
مردی در شهر سامراء به بیماری پوستی بَرَص مبتلا شد، تا آنجا که زندگی بر او تلخ و ناگوار گشت. روزی یکی از دوستانش به نام ابوعلی فهری به او گفت:«اگر خدمت امام هادی علیه السلام بروی و از او بخواهی برایت دعا کند، انشاءالله بیماری‌ات خوب شود.»
این شخص بیمار روزی هنگام بازگشت امام هادی علیه السلام از خانه متوکل، در مسیر راه امام نشست و همین که چشمش به امام افتاد برخاست که نزدیکش شود و از او درخواست دعا کند، اما امام سه بار به او فرمود:«خداوند تو را عافیت عنایت فرماید.»
ابوعلی فهّری به مرد بیمار گفت:«امام برایت دعا کرده است پیش از آنکه از او بخواهی. برو که حتماً به‌زودی خوب می شوی.»
مرد بیمار به خانه اش برگشت، شب خوابید و صبح که از خواب برخاست هیچ نشانی از بیماری بر پوستش نبود.

نامه هاي بي آدرس

نامه هاي بي آدرس

داود جعفري مي گويد: حضور امام جواد(ع) شرفياب شدم و سه نامه بي آدرس همراه من بود كه بر من مشتبه شده بود و نمي دانستم به چه شخصي آن ها را برسانم. به همين خاطر ناراحت بودم. حضرت يكي از آن ها را برداشت و فرمود: اين نامه زياد بن شبيب است. دومي را برداشت و فرمود: اين نامه فلاني است. من مات و مبهوت شدم حضرت لبخندي زد و صاحب نامه سوم را هم فرمود. آن گاه ٣٠٠ دينار به من داد و امر كرد آن را به يكي از پسرعموهايش بدهم و فرمود:

به ادامه مطلب بروید.............

 

 

ادامه نوشته

امام (ع) از دل مردم آگاه است

امام (ع) از دل مردم آگاه است

هنگامي كه مراسم عروسي انجام شد، شخصي به نام محمدبن علي هاشمي نقل كرده است كه من بامداد روز بعد نخستين كسي بودم كه براي تهنيت خدمت امام رسيدم و چون در آن شب دوايي خورده بودم به شدت تشنه بودم و نمي خواستم از امام آب طلب كنم. امام(ع) به چهره من نگاه كرد و گفت:

 به گمانم تشنه اي؟ گفتم: آري، دستور داد آب بياورند، با خودم گفتم: اكنون آبي مسموم مي آورند به اين خاطر اندوهگين شدم. در اين حال خدمتكار آب آورد. حضرت كه گويي فكر مرا خوانده بود، با حالتي متبسم و خندان به صورتم نگاه كرد و فرمود: اي غلام آب را به من بده، آن را گرفت و آشاميد، سپس به من داد. من هم آشاميدم. باز تشنه شدم و دوست نداشتم آب بخواهم، امام اين مرتبه هم مانند بار اول رفتار كرد.

راوي مي گويد: محمدبن علي هاشمي به من گفت: گمان مي كنم امام جواد(ع) چنان كه شيعيان درباره او اعتقاد دارند از دل مردم آگاه است. (كافي ج٢ ص ٤١٩ و ارشاد ص ٦٣١)

اعجاز علمي امام جواد(ع)

اعجاز علمي امام جواد(ع)

با آن كه امام جواد(ع) در امر امامت بي رقيب بود (چون امام رضا(ع) فرزند ديگري نداشت) و امام رضا(ع) هم به جانشيني فرزندش امام جواد(ع) تصريح كرده و كوشيده بود استبعاد و شگفتي شيعيان را نسبت به امامت جوادالائمه از طريق تمسك به آيات اعطاي نبوت به عيسي(ع) در خردسالي برطرف و زمينه باور شيعيان را به امامت ايشان فراهم كند، با اين همه پس از شهادت حضرت ثامن الحجج(ع) جمعي از بزرگان شيعه در بغداد گردهم آمدند و درباره امامت امام جواد(ع) به مشورت پرداختند. اين گردهمايي نشان مي داد كه پذيرش امامت امام محمدتقي در سن ٧ يا ٨ سالگي، براي برخي از شيعيان دشوار بوده است.

به ادامه مطلب بروید..............

 

ادامه نوشته