جوان انقلابي

جوان انقلابي

«سعد بن مالك»، از جوانان پرشور و انقلابی صدر اسلام بود. او در هفده سالگی به پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ ایمان آورد ودر شرایط سخت قبل از هجرت، همه جا وفاداری خود را به دین اسلام ابراز می‌كرد و با سنتهای جاهلیت مبارزه می‌نمود.
جوانان مسلمان برای آن كه از آسیب مشركان در امان باشند، همه روزه برای اقامه نماز به درّه‌های اطراف مكّه می‌رفتند و نمازهای خود را دور از چشم مخالفان انجام می‌دادند.

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

جوان امانتدار

جوان امانتدار

درزمان حكومت «عبدالملك مروان» مرد بازرگانی بود كه همگان وی را به امانت و درست كاری می‌شناختند. او در بازار دمشق به قدری حسن شهرت داشت و مورد اعتماد مردم بود كه صاحبان كالا، متاع خود را به عنوان حق العمل كاری نزد وی امانت می‌گذاردند تا به هر قیمتی صلاح می‌داند، بفروشد.
اتفاقاً، در یكی از معاملات خود، از مسیر درستی و امانت منحرف گردید و مرتكب خیانت شد. این خبر به گوش مردم رسید و از آن روز، اعتبار و شخصیت تاجر متزلزل گشت، و اعتماد مردم از وی سلب شد.

به ادامه مطلب بروید..........

ادامه نوشته

جوان آرزومند

جوان آرزومند

آورده‌اند كه جوانی را هوس دزدی در سر افتاد و خواست كه در این رشته، سرآمد روزگار گردد. به او گفتند كه در نیشابور مردی است كه در این كار، تجربه‌های فراوانی دارد. جوان از شهر خویش بیرون آمد و به راه افتاد. چون به نیشابور رسید، نشانی خانه آن دزد را پرسید و پیش او رفت و گفت: من از راه دوری آمده‌ام كه از تو چیزی بیاموزم و در این رشته مهارتی كسب كنم. استاد به او خوشامد گفت و مقدمش را گرامی داشت. چون غذا پیش آوردند، جوان خواست كه تناول كند. استاد به او گفت:
«به دست چپ غذا بخور»!
جوان، دست چپ در پیش آورد و خواست كه بخورد، امّا چون عادت نداشت، نتوانست از آن طعام بخورد. ناچار دست راست بیرون آورد. استاد گفت: جان پدر! در این كاری كه تو قدم نهاده‌ای، اولین مقام او آن است كه به حكم شرع، دست راست را ببرند. و اگر تو را به جرم دزدی دستگیر كنند، دست راستت را قطع خواهند كرد. پس باید غذا خوردن با دست چپ را بیاموزی تا در آن روز، به زحمت نیفتی!
جوان از این سخن بر خود لرزید و از خواب غفلت بیدار شد و گفت: اگر به طمع چند دینار، دست انسان را قطع می‌كنند، بهتر آن است كه هرگز در این راه قدم نگذارم. پس از این آرزو در گذشت و از خدمت استاد بیرون آمد.[1]


[1] . «جوامع الحكایات»، محمد عوفی، 258، با اندكی تغییر.

نمک شناس

نمک شناس

آورده‌اند كه: «لیث صفار»، در آغاز جوانی دزدی عیار و زبردست بود، امّا انصاف را از دست نمی‌داد. شبی برای دزدی به خزانه پادشاه سیستان،«درهم بن نصر»، دستبرد زد و پول فراوانی در كیسه ریخت و خواست بیرون آید. ناگهان چشمش بر جوهری شفاف افتاد كه در تاریكی می‌درخشید. گمان كرد درّی گرانبها است. زبان خود را بر آن گذاشت، متوجه شد كه نمك است. با خود گفت: من نمك خوردم، باید حقّ نمك را نگه دارم. از این رو، تمام پولها را بر زمین نهاد و با دست خالی از خزانه بیرون آمد. روز بعد كه مأمور خزانه بر آن حال آگاه شد، با شگفتی به پادشاه خبر داد، دیشب دزدی به خزانه وارد شده و پول ها را در كیسه كرده، امّا هیچ چیز با خود نبرده است. پادشاه دستور داد جارچی در شهر صدا بزند كه دزد، در امان است، بیاید. لیث، به حضور پادشاه آمد و صورت واقعه را بیان داشت و گفت: چون نمك شما را خوردم، خیانت را روا ندانستم! پادشاه سیستان از این مروت و نمك شناسی، شگفت زده شد. لیث را بنواخت و در بارگاه خود نگهداری كرد و تربیت نمود تا به مرتبه «حاجبی» رسید.[1]


[1] . «رنگارنگ» ج 1، ص 72، با تغییر و ویرایش.

جوان خردمند

جوان خردمند

تپه«هاونسلو»، در سمت مغرب لندن- كه امروزه جزوه شهر شده و ایستگاه راه آهن زیرزمینی هم دارد- در دوران قدیم، جایگاه یكی از راهزنان قلدر بود.
روزی یك نفر ملاّك، خواست یك كیسه پول طلا را كه در خانه‌اش جمع شده بود، به لندن پیش صرّاف و بانك‌دارش بفرستد. از این رو، یكی از نوكرهای جوانش را صدا زد و بهترین اسب خودش را هم به او داد و گفت: پسر جان! سوار شو و هر چه زودتر این كیسه پول را ببر پیش فلان صرّاف، و رسید آن را از او بگیر و بیاور!
یكی از دوستان آن ملاّك- كه آنجا حاضر بود- گفت:

به ادامه مطلب بروید............

ادامه نوشته

رضاي خدا

رضاي خدا

لقمان حكیم را پسری بود كه همواره او را پند و اندرز می‌داد و به راستی و درستی و پیروی از حق دعوت می‌نمود. یكی از نصایح لقمان به فرزندش این بود كه در اعمال و رفتارش، صرفاً خشنودی خدا و رضای وجدان را منظور بدارد و از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض و كنایه عیب جویان و خرده گیران را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی نماید. پسر لقمان، برای اطمینان خاطر از پدرش شاهد عینی خواست تا فروغ حكمت پدر، از روزنه دیده بر دل و جانش روشنی بخشد. لقمان حكیم به پسرش گفت:

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

غیرت قصاب

غیرت قصاب

قبل از صدارت امیركبیر، اوضاع شهر تهران به شدّت در هم ریخته بود. اراذل و اوباش گذرها و محلّه‌ها، از كاسبها باج می‌گرفتند و هرگاه مختصر باده‌ای می‌نوشیدند، عربده می‌كشیدند و نفس كش می‌طلبیدند. زنان و دختران، پس از غروب آفتاب از ترس حمله آنها، جرأت بیرون آمدن از خانه را نداشتند. گاهی اوقات، مردان مست در چهار سوقها، قمه خود را از غلاف بیرون می‌كشیدند و عبور و مرور را قطع می‌كردند. با روی كار آمدن امیر كبیر، اوضاع دگرگون شد و استعمال نوشابه‌های الكلی ممنوع گردید.

به ادامه مطلب بروید..........

 

ادامه نوشته

وارث درستکار

وارث درستکار

یكی از تجار بصره، هر سال اموالی را به وسیله كشتی به كشور چین حمل و نقل می‌كرد. در یكی از سالها، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت:

 یك خروار قلع به تو می‌دهم و تقاضا می‌كنم هنگامی كه دریا توفانی می‌شود، آن را به دریا اندازی تاجر هم پذیرفت. از قضا، تاجر این موضوع را فراموش كرد، وقتی به مقصد رسید، جوانی آمد و از او پرسید:

به ادامه مطلب بروید...........

ادامه نوشته

جوان کوزه گر

جوان کوزه گر

كوزه گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت و مشتریانیش هم زیاد بود. این كوزه گر، یك شاگرد جوان و زرنگ داشت و چون به شاگردش خیلی علاقه مند بود، از یاد دادن رموز كار به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت شاگرد جوان، تمام كارهای كوزه گری و كاسه گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه درست كند. به همین جهت، بهانه می‌گرفت و به استادش می‌گفت: «مزد من كم است»! كوزه گر، قدری مزدش را زیاد كرد، ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمی‌توانم كار كنم»!

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

طبابت جوان

طبابت جوان

حكیمی بود و پسری داشت. مدتی پسر جوانش را به مكتب فرستاد تا درس بخواند. روزی«حكیم باشی» در صدد برآمد تا فوت و فن طبابت را به پسرش بیاموزد. از این جهت، او را همراه خود به عیادت بیماران می‌برد تا رموز كار را یاد بگیرد. یك روز كه جناب حكیم باشی بالای سر یكی از بیماران رفت، پسرش دید حال مریض از طبابت بابا بدتر شده و تب او بالا گرفته است، بستگان مریض هم خیلی پریشان هستند. امّا بابا خودش را نباخت و مشغول ور رفتن به بیمار شد. البته پسر حكیم كه جوان بود و بی تجربه، حساب دستش نبود و نمی‌فهمید قضیه از چه قرار است و پدرش چه خواهد كرد.

به ادامه مطلب بروید.............

ادامه نوشته

سخن حق از یک جوان

سخن حق از یک جوان

محدّثین و مورّخین حكایت كرده اند:
روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ، به همراه برخی از اصحاب خود از محلّی عبور می نمود كه به نوجوانی برخوردند و پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به آن نوجوان سلام كرد. نوجوان بسیار شادمان و خندان گردید؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، به او خطاب نمود و فرمود: آیا مرا دوست داری ؟ گفت : آری ، به خدا قسم ! تو را دوست دارم .

به ادامه مطلب بروید.......

ادامه نوشته

سعادت جوان گمراه

سعادت جوان گمراه

جابر بن یزید جعفی به نقل از حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام حكایت كند: در زمان حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ، یك جوان یهودی نزد خانواده خود كه همه یهودی بودند می زیست . این جوان در بسیاری از روزها نزد رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله می آمد و چنانچه حضرت كاری داشت ، به ایشان كمك و همكاری می كرد.

به ادامه مطلب بروید........

ادامه نوشته

از جوانان بياموزيم

از جوانان بياموزيم

آقا سیّد محسن جبل عاملی از علمای بزرگ شیعه و نواده برادر مرحوم آقا سیّد جواد، صاحب مفتاح الكرامه است .

ایشان در دمشق ، مدرسه ای تاسیس كرده كه دانش آموزان شیعه در آن مدرسه تحت نظر آن جناب تحصیل می كنند. حاج سیّد احمد مصطفوی كه یكی از تجّار قم است ، گفت :

به ادامه مطلب بروید.......

ادامه نوشته

نماز چیست؟

نماز چیست؟

روزی حضرت امیرالمؤ منین (ع ) در مسجد كوفه جوانی را مشغول نماز خواندن دید. جوان با حضور قلب و توجه تام نسبت به آداب نماز، نماز می خواند. حضرت به او فرمود: ای جوان ، تاویل نماز چیست؟ جوان عرض كرد: آیا نماز را جز عبودیت ، تاویلی است ؟! كه بدون آن ، ناقص و ناپسند است . تاویل حقیقت نماز، عبارت است از: قربت ، خلوص ، حضور قلب و توجّه ، معرفت خدا و محبّت اهل بیت علیهم السّلام ، كه بدون آن هیچ عملی صحیح نخواهد بود، اگر چه در همه دهر صائم و روزه دار باشد و در بین صفا و مروه به عبادت قیام كند. آری ، روح نماز همانا قربت و خلوص ، توجّه و حضور قلب ، و معرفت و محبّت اهل بیت علیهم صلوه المصلّین است.

مکر يک زن

مکر يک زن

پس از آن كه قضیّه جنگ خیبر پایان یافت و اموال خیبر به عنوان غنیمت ، طبق دستور پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بین مسلمین تقسیم گردید، یك زن یهودی به نام زینب دختر حارث كه دختر برادر مَرْحَب باشد برّه ای كباب شده را به عنوان هدیه تقدیم آن حضرت و همراهانش كرد. زن یهودی پیش از آن كه برّه را تحویل دهد از اصحاب سؤ ال كرد كه پیغمبر خدا كجای گوسفند را بهتر دوست دارد؟

به ادامه مطلب بروید..........

ادامه نوشته

اعتقاد مادر شهيد

اعتقاد مادر شهيد

حارثه پسر سراقه یكی از دلاوران مخلص و ثابت قدم اسلام در صدر اسلام بود، و بقدری شیفته اسلام بود كه آروز داشت در راه دفاع از اسلام جان عزیزش را فدا كند، از این رو به پیامبر (ص) عرض كرد:

 دعا كن تا خداوند مقام شهادت را نصیب من كند. پیامبر (ص) نیز برای او چنین دعا كرد:

به ادامه مطلب بروید........

ادامه نوشته

بانويي با صلابت و فهيم

بانويي با صلابت و فهيم

ابوطلحه انصاری نخستین میزبان پیامبر (ص) در مدینه ، همسری داشت كه به او ام سلیم می گفتند. ام سلیم هنگامی كه دختر بود، به اسلام گرویده بود، ابوطله از او خواستگاری كرد، او قاطعانه در پاسخ ابوطلحه گفت : همسر تو می شوم مشروط بر اینكه قبول اسلام كنی . او در این باره و در مورد بی اساسی آئین بت پرستی ، با ابوطلحه گفتگوی بسیار كرد تا اینكه ابوطلحه به اسلام گروید و ام سلیم با او ازدواج كرد، ام سلیم مهریه خود را همان اسلام ابوطلحه قرار داد.

به ادامه مطلب بروید........

ادامه نوشته

بانوي شهيد پرور

بانوي شهيد پرور

حنظله جوان مخلص و دلاوری بود كه صبح شب زفاف خود، هنوز وقت غسل كردن نداشت ، به میدان جنگ احد رفت و با دشمنان جنگید تا به شهادت رسید، هنگام تشییع جنازه او، پیامبر (ص) فرمود:

 می بینم كه فرشتگان با ظرفها و آب بهشت او را غسل می دهند، از این رو او به عنوان غسل الملائكه (غسل داده شده از جانب فرشتگان) معروف گردید.

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

روايتي از زينب کبري(س)

روايتي از زينب کبري(س)

لیلی غفاریّه ، از بانوانی بود كه مجروحین جنگ را مداوا می كرد، و زخمهای آنها را پانسمان می نمود، او می گوید: همراه رسول خدا(ص) به جبهه می رفتم و به مداوای مجروحین جنگ می پرداختیم ، و در جنگ جمل ، همراه امام علی (ع) به جبهه بصره رفتم تا مجروحان را مداوا كنم ، پس از جنگ جمل ، شب مهمان حضرت زینب (س) دختر علی (ع) شدم ، فرصت را غنیمت شمرده و به او عرض كردم : اگر سخنی از شخص پیامبر(ص) شنیده ای ، برای من بیان كن (با توجه به اینكه زینب (س) هنگام رحلت پیامبر(ص) پنج یا شش ساله بود). زینب (س) در پاسخ من فرمود:

 روزی به محضر رسول خدا(ص) رفتم ، عایشه همسر آن حضرت نزدش بود، در این وقت علی (ع) به حضور پیامبر(ص) آمد، پیامبر (ص) در حضور عایشه ، اشاره به علی (ع) كرد و فرمود: انّ هذا اول الناس ایمانا و اول الناس لقاء لی یوم القیامه ، و آخر الناس ‍ لی عهدا عند الموت . :این شخص (علی علیه السلام) نخستین شخصی است كه قبول اسلام كرد، و نخستین فردی است كه در قیامت بامن ملاقات كند، آخرین است كه هنگام رحلت من ، با من وداع می نماید.

عمّه شجاع پيامبر (ص)

عمّه شجاع پيامبر (ص)

یكی از عمّه های پیامبر(ص) اروی دختر عبدالمطّلب بود، او با عمیربن وهب بن عبدمناف ازدواج كرد و از او دارای یك پسر بنام طلیب گردید، طلیب در سالهای اول بعثت اسلام قبول كرد و موجب شد كه مادرش اروی نیز مسلمان شود. طلیب از افرادی است كه با مسلمین ، همراه جعفر طیار به حبشه پناهنده شد، او در جنگ بدر شركت كرد، و سرانجام در عصر خلافت ابوبكر در جنگ اجنادین یا یرموك كه در سرزمین شام واقع شد، به شهادت رسید.

به ادامه مطلب بروید........

 

ادامه نوشته

همسري فداکار

همسري فداکار

در جنگ تحمیلی ایران و عراق ، یكی از رزمندگان جان بركف و رشید اسلام ، در میدان نبرد با صدامیان كافر، آنچنان مجروح گردید كه دو پای خود را از دست داد، او مدت طولانی در بیمارستان بستری بود، كم كم پدر و مادرش مطلع شدند، به بیمارستان برای عیادت او آمدند، آن رزمنده ، همسر نیز داشت ، ولی هنوز جریان را به او اطلاع نداده بودند، او و پدر و مادرش ، فكر می كردند كه شاید همسر از موضوع قطع پاهای شوهرش آگاه شود، و ناراحت گردد و بنای ناسازگاری بگذارد. مدت ها گذشت سرانجام به همسر آن رزمنده جانباز خبر دادند كه شوهرت در جبهه مجروح شده و در فلان بیمارستان است . این بانو همراه بعضی از بستگان برای عیادت ، به بیمارستان روانه شده ، وقتی كه در كنار تخت ، با شوهرش احوالپرسی كرد، شوهر رزمنده اش پس از گفتاری ملافه را كنار زد و گفت :

 دو پایم قطع شده است ، حالا شما نظرتان هر چه هست آزادی. همسر آن رزمنده ، نه تنها از این پیش آمد احساس حقارت نكرد، بلكه با كمال سربلندی ، قهرمانانه گفت : هیچ اشكال ندارد، در راه خدا بوده است ، تا امروز تو كار كردی و ما خوردیم ، و از امروز به بعد من كار می كنم و با هم می خوریم ، هیچ ناراحت مباش . هزاران درود بر این بانوی رشید و با شهامت ، و هزاران رحمت بر آن شیر مادری كه چنین فرزندی پروراند، و بر آن مكتبی كه چنین شاگردی به جامعه تحویل داد.

عظمت یک زن

عظمت یک زن

حضرت امّ البنین مادر حضرت عباس (ع) است ، در جریان عاشورا در كربلا، چهار فرزند رشید او بنامهای عباس ، عون و عثمان و جعفر به شهادت رسیدند، هنگامی كه بشیر به مدینه آمد و اخبار كربلا را به مردم مدینه رساند، وقتی به حضور امّ البنین رسید، برای اینكه به تدریج او را از شهادت فرزندانش آگاه كند، فرزندان او را یكی یكی اسم برد، ام البنین در هر بار می گفت :

 ای بشیر، از حسین (ع) چه خبر؟ فرزندانم و آنچه زیر آسمان كبود است همه بفدای اباعبدالله الحسین (ع) باد، هنگامی كه بشیر خبر شهادت امام حسین (ع) را داد، ام البنین با آهی سوزان گفت : بندهای دلم را گسستی آری معرفت و امام شناسی آن بانوی بزرگوار در حدی بود كه در مورد چهار فرزندش ، چنین نگفت ولی در مورد رهبرش امام حسین (ع) چنین فرمود.

نخستين بانوي شهيد

نخستين بانوي شهيد

سمیه كنیز ابو جهل بود، او حقانیت اسلام را در یافت ، و در همان آغاز بعثت ، قبول اسلام كرد، ابوجهل آنقدر به او تازیانه زد كه از اسلام برگردد، او همچنان استوار و راسخ در عقیده اسلام باقی ماند. ابوجهل روزی او را به قدری کتک زد كه او بی هوش به زمین افتاد، پس از مدتی به هوش آمد، ولی گفت :آئین من همان آئین محمّد (ص) است. وقتی كه ابوجهل با سرسخت ترین شكنجه ها نتوانست سمیه را از آئین حق باز دارد، تصمیم گرفت او را به قتل برساند. او را كنار خانه كعبه آورد، مشركان مكه اجتماع كردند، در برابر مردم به او گفت :

دو راه در پیش داری 1- برگشتن از اسلام 2- كشتن ، ولی سمیه حاضر نشد از دین اسلام باز گردد. ابوجهل در حضور مردم نیزه خود را به شدّت درسینه سمیه فرو كرد كه از پشتش بیرون آمد، و به این ترتیب به شهادت رسید و به نقل دیگر به دستور ابوجهل ، دو شتر آوردند و هر پای او را به یك شتر بستند، و شترها را برخلاف هم راندند و آن بانوی شجاع دو شقّه شد و به شهادت رسید. شوهرش یاسر قبلا به شهادت رسیده بود، فرزند او عمّار یاسر است كه در جنگ صفین شهید شد.

پاداش اطاعت از شوهر

پاداش اطاعت از شوهر

امام صادق (ع) فرمود:

در زمان رسول اكرم (ص) مردی از انصار برای تامین نیازهای زندگی ، به مسافرت رفت ، هنگام خداحافظی با همسرش ، با او پیمان بست كه تا از سفر برنگشته از خانه بیرون نرود. زن در خانه اش بسر می برد، به او خبر رسید كه پدرت بیمار شده است ، او توسط شخصی از پیامبر (ص) اجازه خواست كه به عیادت پدرش برود، پیامبر (ص) فرمود: نه ، تو در خانه ات باش و پیروی از شوهر را ادامه بده . به او خبر رسید كه بیماری پدرت ، شدیدتر شده است ، او برای بار دوم از پیامبر (ص) اجازه خواست ، آن حضرت ، همان پاسخ را داد. پدر زن از دنیا رفت ، زن برای پیامبر (ص) پیام فرستاد، به من اجازه بده بروم بر جنازه پدرم نماز بخوانم ، حضرت فرمود: نه ، در خانه ات باش و اطاعت از شوهر را ادامه بده . جنازه پدر آن زن را دفن كردند، ولی او به خاطر حفظ پیمانی كه با شوهر داشت ، از خانه بیرون نرفت . رسول خدا (ص) این پیام را برای آن بانوی مطیع فرستاد: ان الله قد غفر لك ولا بیك بطاعتك لزوجك : خداوند، بخاطر اطاعت تو از شوهرت ، هم تو و هم پدرت را بخشید.

شير زن کربلا

شير زن کربلا

هنگامی كه زینب كبری (ع) را همراه بازماندگان شهدای كربلا وارد مجلس ‍ عبیداللّه بن زیاد (استاندار یزید در كوفه) نمودند. زینب (ع) به طور ناشناس در گوشه ای نشست . ابن زیاد - این زن كیست ؟
گفته شد، زینب (ع) دختر علی (ع) است . ابن زیاد خطاب به زینب سپاس خداوندی را كه شما را رسوا كرد و دروغ شما را در گفتارتان نمایاند. زینب خطاب به ابن زیاد - تنها آدم فاسق ، رسوا می شود، و بدكار دروغ می گوید، و او دیگری است ، نه ما. ابن زیاد - دیدی خدا با برادر و خاندانت چه كرد؟ زینب - ما رایت الا جمیلا...: بجز خوبی ، ندیدم ، اینها افرادی بودند كه خداوند شهادت را برای آنها مقدر كرد، و آنها به نبردگاه خود شتافتند و به همین زودی خداوند میان تو و آنها، جمع كند، تا تو را به محاكمه كشند، بنگر كه در آن دادگاه ، پیروزی از آن كیست ؟، مادرت به عزایت بنشیند ای پسر زن بدكاره . روایت كننده گوید: ابن زیاد با شنیدن این گفتار)كوبنده) به خشم آمد و با كمال گستاخی گفت : با كشته شدن حسین گردنكش و افرادی از بستگانت كه از فرمان من سرپیچی كردند، خداوند دلم را شفا داد. زینب لعمری لقد كهلی و قطعت فرعی واجتثثت اصلی فان كان هذا
شفاك فقد شفیت . : سوگند به جانم ، كه تو بزرگ فامیل مرا كشتی ، و شاخه های مرا بریدی ، و ریشه مرا كندی ، اگر شفای دل تو در این است باشد. ابن زیاد - این زن ، چه با قافیه ، سخن می گوید و بجان خودم ، پدرش علی (ع) نیز شاعری بود قافیه پرداز.
زینب - زن را با قافیه چكار؟.

عنايت فاطميه

عنايت فاطميه

جناب حاجی علی اكبر سروری تهرانی گفت خاله علویه ای دارم كه عابده و بركتی برای فامیل ماست و در شداید به او پناهنده می شویم و از دعای او گرفتاری هایمان برطرف می شود. وقتی آن مخدره به درد دل مبتلا می گردد و به چند دكتر و بیمارستان مراجعه می كند فایده نمی كند، مجلس زنانه توسل به حضرت زهرا(س) فراهم می كند و اهل مجلس را هم طعام می دهد.

به ادامه مطلب بروید........

ادامه نوشته

توجه امّ سلمه

توجه امّ سلمه

آن شب را رسول اكرم - صلی الله علیه وآله وسلم - در خانه ام سلمه بود. نیمه های شب بود كه ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت كه رسول اكرم - صلی الله علیه وآله وسلم - در بستر نیست . نگران شد كه چه پیش آمده ؟ حسادت زنانه او را وادار كرد تا تحقیق كند. از جا حركت كرد و به جستجو پرداخت . دید كه رسول اكرم - صلی الله علیه وآله وسلم - در گوشه ای تاریك ایستاده ، دست به آسمان بلند كرده اشك می ریزد و می گوید:

 خدایا! چیزهای خوبی كه به من داده ای از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده ، خدایا! مرا به سوی بدی هایی كه مرا از آنها نجات داده ای برنگردان ، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یك چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار. شنیدن این جمله ها با آن حالت ، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت ، رفت در گوشه ای نشست و شروع كرد به گریستن ، گریه ام سلمه به قدری شدید شد كه رسول اكرم - صلی الله علیه وآله وسلم - آمد و از او پرسید:چرا گریه می كنی ؟ چرا گریه نكنم ؟! تو با آن مقام و منزلت كه نزد خدا داری ، این چنین از خداوند ترسانی ، از او می خواهی كه تو را به خودت یك لحظه وانگذارد، پس وای به حال مثل من . ای ام سلمه ! چطور می توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم ، یونس ‍ پیغمبر یك لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد.

علم و حيا

علم و حيا

آورده اند كه نابینایی مادرزاد بود در زمان حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ، نام وی عبدالله ام مكتوم . روزی به در خانه رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمد و آواز داد. رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفت : در، آی . فاطمه علیها السلام برخاست و در خانه شد تا وی برون رفت . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر سبیل امتحان گفت :

 ای فاطمه ! وی ترا نمی دید. گفت : ای ! پدر بزرگوار! اگر وی مرا نمی دید، من وی را می دیدم . چنانكه حق تعالی مردان را نهی كرده است در نامحرم نگاه كردن و گفته است : قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم ؛ زنان را نیز نهی كرده است و گفته كه : قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: حمد خدای را كه مردان و زنان ما را جمله عالم و دانا گردانیده است.

نسيبه

نسيبه

اثری كه روی شانه نسیبه دختر كعب (كه به نام پسرش عماره ، ام عماره خوانده می شد) باقی مانده بود، از یك جراحت بزرگی درگذشته حكایت می كرد. زنان و به خصوص دختران و زنان جوانی كه عصر رسول خدا را درك نكرده بودند، یا در آن وقت كوچك بودند، وقتی كه متوجه گودی سر شانه نسیبه می شدند، با كنجكاوی زیادی از او ماجرای هولناكی را كه منجر به زخم شانه اش شده بود می پرسیدند.

به ادامه مطلب بروید.......

 

ادامه نوشته