جوان يهودي

جوان يهودي

روزی سلمان فارسی از امیرالمؤمنین علیه السلام كشف یكی از اسرار نهان را درخواست كرد، امیرالمؤمنین علیه السلام او را به قبرجوانی یهودی راهنمائی فرمود. سلمان به امر امام به قبرستان رفت و برزخ آن یهودی را كه محب امیرالمؤمنین بود با چشم بصیرت دید و مشاهده كرد كه : در جایی بسیار دل گشا و خوب ، بر قصری عالی نشسته است . سلمان از او سئوال نمود كه : تو را كدام طاعت بدین مقام و منزلت رسانیده است با این كه بر دین یهود بوده ای ؟ گفت :

 مرا از شرف اسلام بهره ای نبود، ولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام را دوست می داشتم و همان محبت خالصانه ، در برزخ موجب این مقامات شده است.

جوان دانشجو

جوان دانشجو

آورده‌اند كه: چون آوازه دانش و حكمت «سقراط» سراسر مرز و بوم یونان را فرا گرفت، مردم از هر سو نزد او شتافتند تا از فضل و معرفت بی‌پایان او بهره‌مند شوند. مخصوصاً جوانان، شیفته آن چراغ هدایت بودند و لحظه‌ای از مجلس درس وی دور نمی‌شدند.
از آن جمله، جوانی بود بسیار هوشمند، ولی بی‌بضاعت كه آرزومند بود مانند دیگران هر روز نزد حكیم حاضر گردد. لیكن اندیشه معاش او را نگران می‌كرد و پیوسته با خود می‌اندیشید كه اگر برای كسب روزی، دنبال كار رود، از خدمت استاد و تحصیل علم باز می‌ماند و اگر خدمت استاد را برگزیند، خرج روزانه خود را چگونه به دست آورد.

به ادامه مطلب بروید........

ادامه نوشته

جوان قهرمان

جوان قهرمان

جوانان مسلمان، سرگرم زورآزمایی و مسابقه وزنه برداری بودند. سنگ بزرگی آن جا بود كه مقیاس قوت و مردانگی جوانان به شمار می‌رفت و هر كس آن را به قدر توانایی خود حركت می‌داد.
در این هنگام رسول اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ رسید و پرسید: «چه می‌كنید؟»
ـ داریم زور آزمایی می‌كنیم می‌خواهیم ببینیم كدام یك از ما قوی‌تر و زورمندتر است.
ـ میل دارید كه من بگویم چه كسی از همه نیرومندتر است؟
ـ البته، چه از این بهتر كه رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.
افراد جمعیّت همه منتظر و نگران بودند، كه رسول اكرم كدام یك را به عنوان قهرمان معرفی خواهد كرد. عده‌ای پیش خود فكر می‌كردند الان رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفی خواهد كرد.
رسول اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود: «از همه نیرومندتر، آن كس است كه اگر از یك چیزی خوشش آمد، علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتی آلوده نگردد.
و اگر در موردی عصبانی شد و موجی از خشم در روحش پیدا شد، تسلط بر خویشتن را حفظ كند، جز حقیقت نگوید و كلمه‌ای دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد. و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و موانع از جلویش برداشته شد، زیاده از میزانی كه استحقاق دارد، دست درازی نكند»![1]


[1] . داستان راستان، ج 1 / 95، از وسائل، ج 2، 469.

جوان انقلابي

جوان انقلابي

«سعد بن مالك»، از جوانان پرشور و انقلابی صدر اسلام بود. او در هفده سالگی به پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله ـ ایمان آورد ودر شرایط سخت قبل از هجرت، همه جا وفاداری خود را به دین اسلام ابراز می‌كرد و با سنتهای جاهلیت مبارزه می‌نمود.
جوانان مسلمان برای آن كه از آسیب مشركان در امان باشند، همه روزه برای اقامه نماز به درّه‌های اطراف مكّه می‌رفتند و نمازهای خود را دور از چشم مخالفان انجام می‌دادند.

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

جوان امانتدار

جوان امانتدار

درزمان حكومت «عبدالملك مروان» مرد بازرگانی بود كه همگان وی را به امانت و درست كاری می‌شناختند. او در بازار دمشق به قدری حسن شهرت داشت و مورد اعتماد مردم بود كه صاحبان كالا، متاع خود را به عنوان حق العمل كاری نزد وی امانت می‌گذاردند تا به هر قیمتی صلاح می‌داند، بفروشد.
اتفاقاً، در یكی از معاملات خود، از مسیر درستی و امانت منحرف گردید و مرتكب خیانت شد. این خبر به گوش مردم رسید و از آن روز، اعتبار و شخصیت تاجر متزلزل گشت، و اعتماد مردم از وی سلب شد.

به ادامه مطلب بروید..........

ادامه نوشته

جوان آرزومند

جوان آرزومند

آورده‌اند كه جوانی را هوس دزدی در سر افتاد و خواست كه در این رشته، سرآمد روزگار گردد. به او گفتند كه در نیشابور مردی است كه در این كار، تجربه‌های فراوانی دارد. جوان از شهر خویش بیرون آمد و به راه افتاد. چون به نیشابور رسید، نشانی خانه آن دزد را پرسید و پیش او رفت و گفت: من از راه دوری آمده‌ام كه از تو چیزی بیاموزم و در این رشته مهارتی كسب كنم. استاد به او خوشامد گفت و مقدمش را گرامی داشت. چون غذا پیش آوردند، جوان خواست كه تناول كند. استاد به او گفت:
«به دست چپ غذا بخور»!
جوان، دست چپ در پیش آورد و خواست كه بخورد، امّا چون عادت نداشت، نتوانست از آن طعام بخورد. ناچار دست راست بیرون آورد. استاد گفت: جان پدر! در این كاری كه تو قدم نهاده‌ای، اولین مقام او آن است كه به حكم شرع، دست راست را ببرند. و اگر تو را به جرم دزدی دستگیر كنند، دست راستت را قطع خواهند كرد. پس باید غذا خوردن با دست چپ را بیاموزی تا در آن روز، به زحمت نیفتی!
جوان از این سخن بر خود لرزید و از خواب غفلت بیدار شد و گفت: اگر به طمع چند دینار، دست انسان را قطع می‌كنند، بهتر آن است كه هرگز در این راه قدم نگذارم. پس از این آرزو در گذشت و از خدمت استاد بیرون آمد.[1]


[1] . «جوامع الحكایات»، محمد عوفی، 258، با اندكی تغییر.

نمک شناس

نمک شناس

آورده‌اند كه: «لیث صفار»، در آغاز جوانی دزدی عیار و زبردست بود، امّا انصاف را از دست نمی‌داد. شبی برای دزدی به خزانه پادشاه سیستان،«درهم بن نصر»، دستبرد زد و پول فراوانی در كیسه ریخت و خواست بیرون آید. ناگهان چشمش بر جوهری شفاف افتاد كه در تاریكی می‌درخشید. گمان كرد درّی گرانبها است. زبان خود را بر آن گذاشت، متوجه شد كه نمك است. با خود گفت: من نمك خوردم، باید حقّ نمك را نگه دارم. از این رو، تمام پولها را بر زمین نهاد و با دست خالی از خزانه بیرون آمد. روز بعد كه مأمور خزانه بر آن حال آگاه شد، با شگفتی به پادشاه خبر داد، دیشب دزدی به خزانه وارد شده و پول ها را در كیسه كرده، امّا هیچ چیز با خود نبرده است. پادشاه دستور داد جارچی در شهر صدا بزند كه دزد، در امان است، بیاید. لیث، به حضور پادشاه آمد و صورت واقعه را بیان داشت و گفت: چون نمك شما را خوردم، خیانت را روا ندانستم! پادشاه سیستان از این مروت و نمك شناسی، شگفت زده شد. لیث را بنواخت و در بارگاه خود نگهداری كرد و تربیت نمود تا به مرتبه «حاجبی» رسید.[1]


[1] . «رنگارنگ» ج 1، ص 72، با تغییر و ویرایش.

جوان خردمند

جوان خردمند

تپه«هاونسلو»، در سمت مغرب لندن- كه امروزه جزوه شهر شده و ایستگاه راه آهن زیرزمینی هم دارد- در دوران قدیم، جایگاه یكی از راهزنان قلدر بود.
روزی یك نفر ملاّك، خواست یك كیسه پول طلا را كه در خانه‌اش جمع شده بود، به لندن پیش صرّاف و بانك‌دارش بفرستد. از این رو، یكی از نوكرهای جوانش را صدا زد و بهترین اسب خودش را هم به او داد و گفت: پسر جان! سوار شو و هر چه زودتر این كیسه پول را ببر پیش فلان صرّاف، و رسید آن را از او بگیر و بیاور!
یكی از دوستان آن ملاّك- كه آنجا حاضر بود- گفت:

به ادامه مطلب بروید............

ادامه نوشته

رضاي خدا

رضاي خدا

لقمان حكیم را پسری بود كه همواره او را پند و اندرز می‌داد و به راستی و درستی و پیروی از حق دعوت می‌نمود. یكی از نصایح لقمان به فرزندش این بود كه در اعمال و رفتارش، صرفاً خشنودی خدا و رضای وجدان را منظور بدارد و از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض و كنایه عیب جویان و خرده گیران را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی نماید. پسر لقمان، برای اطمینان خاطر از پدرش شاهد عینی خواست تا فروغ حكمت پدر، از روزنه دیده بر دل و جانش روشنی بخشد. لقمان حكیم به پسرش گفت:

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

غیرت قصاب

غیرت قصاب

قبل از صدارت امیركبیر، اوضاع شهر تهران به شدّت در هم ریخته بود. اراذل و اوباش گذرها و محلّه‌ها، از كاسبها باج می‌گرفتند و هرگاه مختصر باده‌ای می‌نوشیدند، عربده می‌كشیدند و نفس كش می‌طلبیدند. زنان و دختران، پس از غروب آفتاب از ترس حمله آنها، جرأت بیرون آمدن از خانه را نداشتند. گاهی اوقات، مردان مست در چهار سوقها، قمه خود را از غلاف بیرون می‌كشیدند و عبور و مرور را قطع می‌كردند. با روی كار آمدن امیر كبیر، اوضاع دگرگون شد و استعمال نوشابه‌های الكلی ممنوع گردید.

به ادامه مطلب بروید..........

 

ادامه نوشته

وارث درستکار

وارث درستکار

یكی از تجار بصره، هر سال اموالی را به وسیله كشتی به كشور چین حمل و نقل می‌كرد. در یكی از سالها، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت:

 یك خروار قلع به تو می‌دهم و تقاضا می‌كنم هنگامی كه دریا توفانی می‌شود، آن را به دریا اندازی تاجر هم پذیرفت. از قضا، تاجر این موضوع را فراموش كرد، وقتی به مقصد رسید، جوانی آمد و از او پرسید:

به ادامه مطلب بروید...........

ادامه نوشته

جوان کوزه گر

جوان کوزه گر

كوزه گری بود كه كوزه و كاسه لعابی می‌ساخت و مشتریانیش هم زیاد بود. این كوزه گر، یك شاگرد جوان و زرنگ داشت و چون به شاگردش خیلی علاقه مند بود، از یاد دادن رموز كار به او كوتاهی نمی‌كرد. چند سال گذشت شاگرد جوان، تمام كارهای كوزه گری و كاسه گری را یاد گرفت و پیش خودش فكر كرد كه حالا می‌تواند یك كارگاه درست كند. به همین جهت، بهانه می‌گرفت و به استادش می‌گفت: «مزد من كم است»! كوزه گر، قدری مزدش را زیاد كرد، ولی شاگرد باز هم راضی نشد و پس از چند روز گفت: «من با این مزد نمی‌توانم كار كنم»!

به ادامه مطلب بروید.........

ادامه نوشته

طبابت جوان

طبابت جوان

حكیمی بود و پسری داشت. مدتی پسر جوانش را به مكتب فرستاد تا درس بخواند. روزی«حكیم باشی» در صدد برآمد تا فوت و فن طبابت را به پسرش بیاموزد. از این جهت، او را همراه خود به عیادت بیماران می‌برد تا رموز كار را یاد بگیرد. یك روز كه جناب حكیم باشی بالای سر یكی از بیماران رفت، پسرش دید حال مریض از طبابت بابا بدتر شده و تب او بالا گرفته است، بستگان مریض هم خیلی پریشان هستند. امّا بابا خودش را نباخت و مشغول ور رفتن به بیمار شد. البته پسر حكیم كه جوان بود و بی تجربه، حساب دستش نبود و نمی‌فهمید قضیه از چه قرار است و پدرش چه خواهد كرد.

به ادامه مطلب بروید.............

ادامه نوشته

سخن حق از یک جوان

سخن حق از یک جوان

محدّثین و مورّخین حكایت كرده اند:
روزی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ، به همراه برخی از اصحاب خود از محلّی عبور می نمود كه به نوجوانی برخوردند و پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله به آن نوجوان سلام كرد. نوجوان بسیار شادمان و خندان گردید؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله ، به او خطاب نمود و فرمود: آیا مرا دوست داری ؟ گفت : آری ، به خدا قسم ! تو را دوست دارم .

به ادامه مطلب بروید.......

ادامه نوشته

سعادت جوان گمراه

سعادت جوان گمراه

جابر بن یزید جعفی به نقل از حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام حكایت كند: در زمان حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله ، یك جوان یهودی نزد خانواده خود كه همه یهودی بودند می زیست . این جوان در بسیاری از روزها نزد رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله می آمد و چنانچه حضرت كاری داشت ، به ایشان كمك و همكاری می كرد.

به ادامه مطلب بروید........

ادامه نوشته

از جوانان بياموزيم

از جوانان بياموزيم

آقا سیّد محسن جبل عاملی از علمای بزرگ شیعه و نواده برادر مرحوم آقا سیّد جواد، صاحب مفتاح الكرامه است .

ایشان در دمشق ، مدرسه ای تاسیس كرده كه دانش آموزان شیعه در آن مدرسه تحت نظر آن جناب تحصیل می كنند. حاج سیّد احمد مصطفوی كه یكی از تجّار قم است ، گفت :

به ادامه مطلب بروید.......

ادامه نوشته

نماز چیست؟

نماز چیست؟

روزی حضرت امیرالمؤ منین (ع ) در مسجد كوفه جوانی را مشغول نماز خواندن دید. جوان با حضور قلب و توجه تام نسبت به آداب نماز، نماز می خواند. حضرت به او فرمود: ای جوان ، تاویل نماز چیست؟ جوان عرض كرد: آیا نماز را جز عبودیت ، تاویلی است ؟! كه بدون آن ، ناقص و ناپسند است . تاویل حقیقت نماز، عبارت است از: قربت ، خلوص ، حضور قلب و توجّه ، معرفت خدا و محبّت اهل بیت علیهم السّلام ، كه بدون آن هیچ عملی صحیح نخواهد بود، اگر چه در همه دهر صائم و روزه دار باشد و در بین صفا و مروه به عبادت قیام كند. آری ، روح نماز همانا قربت و خلوص ، توجّه و حضور قلب ، و معرفت و محبّت اهل بیت علیهم صلوه المصلّین است.