نگاهي به خاطرات زنان دفاع مقدس

نقش زن در دفاع مقدس

 

نقش زن در دفاع مقدس 

نگاهي به خاطرات زنان دفاع مقدس

سخن آغازین جنگ با صدای پرواز هواپیماهای جنگی آغاز شد و خیلی زود آثار دیگری را به انقلاب نوپای این تحمیل کرد. زنان نیز چون مردان اسلحه بر دوش گرفته و به مقابله با دشمن شتافتند و در این راه شهید، زخمی و آواره شدند. برای نمایاندن چهره ی زن در سالهای دفاع مقدس آئینه ای شفاف تر از خاطرات آنان وجود ندارد، خاطراتی که تاریخ این مرز و بوم را تعیین می کند به آنها شکل می دهد و روح می بخشد. در سالهیا اخیر گامهایی در جهت کامل کردن تصویر زن در هشت سال دفاع مقدس برداشته شده اما هنوز در آغاز راهیم و آنچه تاکنون انجام شده سایه های مبهمی از حضور چشمگیر زنان بوده است. در این نوشت و به قدر بضاعت اندک نگارنده تحلیلی از خاطرات زنان انجام شد، تا شاید راههای جدیدی برای گامهای بعدی مهیا شود. نگاهی به آنچه موجود است: تحقیقات بدست آمده نشان می دهد که نزدیک به 170 عنوان کتاب پیرامون نقش زن در دفاع مقدس به چاپ رسیده است که تعداد قابل ملاحظه ای از آنها کتاب داستانی فیلمنامه و مقالات و سخنرانی های تنظیم شده کنگره و همایش های برگزار شده می باشد و در حدود 40 کتاب خاطرات زنانی است که یا در جبهه ها و بیمارستان ها و اردوگاه ها بسر برده اند و یا از طریق همسران و فرزندانشان با جنگ گره خورده اند و ایفای نقش نموده اند. برای بررسی دقیق تر خاطرات 40 کتاب نامبرده در جدول ذیل به 4 دسته: 1. کتابهای خاطرات شفاهی و اسرای زن 2. خاطرات شفاهی رزمندگان و امدادگران زن 3. خاطرات شفاهی همسران سرداران 4. محدود کتابهای خودنگاشته خاطرات زنان تقسیم می شود. خاطرات شفاهی اسراء زن اسیر شماره 339، خاطرات خدیجه میرشکار پرونده های کاغذی، خاطرات معصومه آبادی چشم در چشم آنان، خاطرات فاطمه ناهیدی روزنه ای به آسمان، خاطرات معصومه آبادی دوره ی درهای بسته، خاطرات فاطمه ناهیدی خاطرات شفاهی زنان رزمنده و امدادگر در کوچه های خرمشهر، مجموعه خاطرات مردان و زنان حاضر در مقاومت خرمشهر زنان جنگ، خاطرات زنان رزمنده دختران OPD، خاطرات امدادگر مینا کمایی از چنده لا تا جنگ، خاطرات پاسدار شمسی سبحانی پوتین های مریم، خاطرات رزمنده مریم امجدی دیدار زخم هاف خاطرات امدادگر میرزایی گل سیمین، خاطرات امدادگر سهام طاقتی بربال ملائک، مجموعه خاطرات جانباز رقیه تدین، امدادگر معصومه رامهرمزی، پاسدار و جانباز شیمیایی مریم یساول، مادر شهیدان خالقی پور، همسر جانباز زهرا مفتونی مجموعه کتاب روزگاران، خاطرات زنان خرمشهر خاطرات پرستاران خاطرات زنان رزمنده غرب و جنوب خاطرات شفاهی همسران سرداران شهید خرمشهر کو جهان آرا، مصاحبه با همسر شهید جهان آرا مرتضی آئینه زندگیم بود، مصاحبه با همسر شهید مرتضی آوینی نیمه پنهان ماه، چمران به روایت همسر نیمه پنهان ماه، همت به روایت همسر نیمه پنهان ماه، دقایقی به روایت همسر آسمان: بابایی به روایت همسر حمید باکری به روایت همسر و اینک شوکران، مصاحبه با همسر شهید مدق باغ انگور، باغ سیب، باغ آئینه، گفتگو با همسر شهید مهدی باکری نیمه پنهان یک اسطوره، گفتگو با همسر شهید همت نیمه پنهان ماه، زین الدین به روایت همسر کتب خودنگاشته خاطرات زنان کنار رود خین، خاطرات مکتوب اشرف السادات مساوات مادر شهید سیستلی سوره داستان ج 5 ساعت شش کنار دریاچه مریوان، خاطرات مریم نوبخت نامه های فهیمه، نامه های مرحوم فهیمه بابائیان پور همسر شهید علیرضا صادق زاده کفش های سرگردان، خاطرات سهیلا فرجام پرستار جنگ تحلیلی از آنچه موجود است تعداد کتب خاطرات مربوط به زنان با توجه به عمق و عظمت دوران دفاع مقدس بسیار ناچیز می باشد و این در حالی است که از خاطرات برخی زنان که نقشی غیرقابل انکار در جنگ داشته اند هیچ اثری در دست نیست خاطرات زنان مهاجر جنوب و غرب کشور که مجبور به مهاجرت از شهرها و خانه هایشان شده و به شهرهای بزرگ آمدند در دست نیست هر چند در بعضی کتابهای داستان و فیلمنامه ها یادی از آنان شده است اما در منابع اصلی و مستند جنگ نشانی از آنان نیست، با این زنان مصاحبه ای صورت نگرفته است و از رنج جدایی از خانه و کاشانه و دوری از محل زادگاه و زندگی در اتاق هیا کوچک و محقر خوابگاه های جنگزدگاه و فشارهای روحی و جسمی آنان اثری در دست نیست. مطالعه و تحقیق و ثبت خاطرات این زنان به لحاظ جامعه شناسی و مردم شناسی و تقابل خرده فرهنگ های بومی و جذب و حل آن در فرهنگ کلان شهرها قابل بررسی و تحلیل است. از طرف دیگر تعداد قابل ملاحظه ای از شهدای زن شناسایی و آمار آنان توسط ارگان های مربوط تنظیم شده است و تنها در طی برگزاری چند کنگره محدود بزرگداشت زنان شهیده چند کتاب به شکل مقالات و سخنرانیها و خاطرات برگزیده شهدای زن به چاپ رسیده است و جای کار بسیار دارد. از خاطرات اسراء زن نیز تنها خاطرات سه چهره خانمها ناهیدی، آبادی و میرشکار جمع آوری شده است، با توجه به برد بالای خاطرات زنان اسیر و تأثیر عمیق آن بر خوانندگان این حرکت نیز بسیار ضعیف بوده است. جمع آوری خاطرات زنان رزمنده و امدادگر نیز با فاصله ای 10 ساله از جنگ آغاز شد و محدود کتبی در سال های جنگ از سوی مرکز فرهنگی سپاه و کانون پرورش فکری به چاپ رسید که امروز در کتابخانه های عمومی و تخصصی موجود نیست. ره آورد حرکت چند ساله اخیر چاپ کمتر از 10 کتاب خاطرات زنان رزمنده و امدادگر است زنانی در هنگام جنگ کم سن و سال بوده و هر یک زخم های بسیاری در جنگ برداشتند و فشارهای بسیاری را نیز پس از جنگ تحمل کردند و بعداز گذشت حداقل 10 سال باید به یادسپاری خاطرات خود بپردازند، هر چند ساختار اصلی خاطرات خود را به یاد دارند و از صفحه ذهن و ضمیر جان آنها پاک نمی شود اما یادآوری جزئیات، تاریخ ها، سیرمنطقی و ترتیب ظهور حوادث و اسامی شخصیت ها و محل ها و بسیار نکات ظریف اما موثر در خاطره را به فراموشی سپرده اند و اگر دست نوشته ای هرچند کوتاه و محدود از آن ایام داشته باشند می توانند در صورت فراموشی و خلط به آن مراجعه نمایند و مرجعی برای صحت خاطرات خود داشته باشند و در غیر این صورت خاطرات دچار خدشه و تناقض می گردد. اما در بین کتاب خاطرات زنان با تعداد قابل توجه ای از خاطرات همسران سرداران شهید روبرو هستیم کتاب هایی که با نام های نیمه پنهان، یادگاران شناخته می شود و مورد استقبال بسیار مردم قرار گرفته است. این مجموعه خاطرات دو هدف عمده را تعقیب کرده است اول شناسایی و معرفی سرداران شهید به جامعه و دوم بازشناسی نقش زنان در دفاع مقدس از طریق خانواده و همسرانشان و تأثیر شخصیت این زنان در روحیه و روان و تلاش های مردان بزرگ جنگ به نظر می رسد که هدف اولیه آن کاملاً تحقق یافته است اما هدف ثانویه آن که در بطن و لایه های کتاب قابل دستیابی است گاه به دست فراموشی سپرده شده است. اما نکته مهم در بررسی خاطرات موجود تنها بسیار محدود کتابهای خود نگاشته است تنها 4 کتاب مستقیماً توسط راویان و با قلم خودشان نوشته شده است، البته کتاب کنار رود خین و ساعت شش کنار دریاچه مریوان مجموعه کوچکی از یادداشت های روزانه یک مادر و یک همسر شهید است، نامه های فهیمه مجموعه ی نامه هایی از زنی وارسته و صاحب فضل است که دریایی از معارف دینی و اجتماعی است که به همسرش در جبهه نوشته است و تنها کتاب کفشهای سرگردان خاطرات جنگ یا پرستار صاحب قلم می باشد که خاطرات خود را به شیوه ای نزدیک به داستان بیان نموده است. لازم است که مراجع مربوطه به کشف و ثبت یادداشت ها و خاطرات دست نوشته بپردازند و یقیناً تعداد آنچه نزد افراد موجود است بیش از این می باشد و اهمیت این اسناد بر همگان پوشیده است، از طرفی دیگر با حمایت های موثر مراجع ذیصلاح در جمع آوری و ثبت خاطرات جنگ می توان انگیزه ی بیشتری برای صاحبان خاطره ایجاد کرد تا شاهد خلق آثار بیشتری باشیم. ویژگی های خاطرات زنان در دفاع مقدس با توجه به تقسیم بندی انجام شده شاهد ویژگی های متفاوت و خاص خاطرات هر گروه از زنان هستیم. هر چند با توجه به ساختار شخصیتی همه ی آن ویژگی های مشترکی نیز وجود دارد اما نقش ها و فضای حئادث و رخدادهایی که هر یک از این زنان با آن مواجه اند تاثیر بسیار بر شکل گیری شخصیت آنان و بروز عکس العمل های مناسب با موجود دارد. ویژگی و خصوصیت حاکم و خاطرات اسراء زن دغدغه اولیه آنان در مواجه شدن با پدیده اسارت است ترس از هتک حرمت، وحشت از مورد تعرض قرار گرفتن تنها وحشت آنان است وگرنه هیچ تهدید دیگری در وجود آنها رعب ایجاد نمی کند، اما این زنان مقاوم با توکل و اعتماد به پروردگار و توسل به اهل بیت خود را از وحشت رها می کنند و خداوند نیز آنان را از این آسیب جدی مصون می دارد. فاطمه ناهیدی در کتاب دوره درهای بسته صفحه 15 آغاز اسارت را چنین وصف می کند: «عراقی ها آمدند بالای سر ما یکی از آنها آمد جلو که دستم را بگیرد، دستم را کشیدم و گفتم تو نامحرمی، تا چند ساعت فکرم کار نمی کرد، فرار که نمی توانستم بکنم بهترین اتفاق مرگ بود. با هر صدای انفجار خودم را بالا می کشیدم که ترکش به من بخورد دیگ رهیچ چیز برایم مهم نبود دعا کردم بمیرم استغفار کردم، اشهدم را گفتم، اما یادم آفتاد چند روز پیش نماز امام زمان نذر کرده بودم روی زانوهایم نشستم و نذرم را ادا کردم بعد از نماز آرام تر شده بودم، اما وقتی یاد نگاه های عراقی ها می افتادم، بدنم می لرزید، اما خودم را سپردم دست خدا و به او توکل کردم.» خدیجه میرشکار در کتاب اسیر شماره 339، صفحه 38 اینچنین می گوید: «بعد از بازجویی اولیه مرا در سالن مستطیل شکل بزرگی که شبیه سردخانه بود حبس کردند دو در آهنی در دو سو قرار داشت. در و دیوار سرد و سیمانی سالن همراه با سکوتی که فضا را گرفته بود ترس عجیبی را در جانم انداخت، نشستم، تکیه بر دیوار دادم. افکار شوم و وحشتناکی در سرم افتاده بود احساس می کردم هر لحظه یکی از آن درها باز می شود و چهره نحس و خشن یکی از بازجوها برابرم ظاهر می گردد. خستگی و کوفتگی راه و بی خوابی امانم را بیده بود، اما تا پلک بر هم می گذاشتم ترس مثل پتکی بر سرم فرود می آمد، چشم باز می کردم و دوباره به در خیره می ماندم. به نماز و دعا نشستم اشک می ریختم و ائمه معصومین را صدا می زدم، حالم دگرگون شد و رویایی دیدم در سالن باز شد و به من گفتند: مولا علی(ع) به دیدنت آمده آن بزرگوار نگاهی به من انداخت و رفت. از خواب پریدم، اطمینان خاطر پیدا کرده بودم، دیگر آن افکار شوم و عجیب در سرم نبود، دیگر از در و دیوار سالن ترسی نداشتم و بقیه کارها را به خدا واگذار کردم.» در مقابل ترس منطقی آنان در حفظ عفت و عصمت خود شاهد شجاعت زایدالوصفی از این زنان جوان در اردوگاه ها هستیم، معصومه آبادی، فاطمه ناهید، حلیمه و مریم چهار اسیر زن هستند که در زندان الرشید بغداد بودند که برای رسیدن به خواسته خود یعین انتقال به اردوگاه اسرا و استفاده از امکانات صلیب سرخ و قوانین مربوط به اسراء دست به اعتصاب غذا زدند در حالیکه می دانستند چه عواقب سخت و ناگواری در انتظار آنهاست. در صفحه 37 کتاب دوره درهای بسته خاطره شجاعت و اعتصاب دختران جوان اسیر ایرانی را می خوانیم: «به نگهبان گفتیم سه روز مهلت دارید، اگر ما را به اردوگاه نبرید اعتصاب غذا می کنیم. در این سه روز آرام بودیم، فکر کرده بودند منصرف شده ایم سلولهای دیگر می گفتند بچه ها بارها اعتصاب غذا کرده اند ولی فایده نداشته است مجبورشان کرده اند اعتصابشان را بشکنند. مهلتشان که تمام شد مسئول زندان را خواستیم گفتند باید صبر کنید ما نمی خواستیم صبر کنیم همه موافق بودیم با شروع اعتصاب، غسل شهادت کردیم از زیر در بلند گفتم بسم ا... الرحمن الرحیم، ما چهار دختر ایرانی هستیم که نباید این جا باشیم از این لحظه اعتصاب غذای خود را شروع می کنیم باید ما را بفرستید ایران یا به صلیب سرخ معرفی کند. هر مسئله جانی و ناموسی که برای ما پیش بیاید، سازمان بین الملل مسئول هستند. هفده روز در اعتصاب بودیم مریم به حالت غش افتاده بود، معصومه و حلیمه داد می زند و یا حسین یا حسین می کردند، من سر مریم را گذاشته بودم روی پایم آن قدر بی رمق شده بودیم که فریادهایمان به ناله بیشتر شبیه بود، معده مریم و معصوم خونریزی کرده بود اما ما همچنان در اعتصاب بودیم. عراقی ها وحشت کرده بودند بالاخره با پافشاری ما بعد از 17 روز افراد صلیب سرخ به دیدن ما آمدند، از ما عکس فوری انداختند و یک برگ آبی و زرد دادند که ما به خانواده هایمان نامه بنویسیم و با پیروزی ما که به سختی به دست آمد ما را از زندان الرشید به اردوگاه اسراء منتقل کردند. آنچه در خاطرات زنان به اسارت گرفته بود خودنمایی می کند آمیختگی ترس و شجاعت، صبر و توکل است. به تنهایی رسیدن و از خودگذشتن و به خدا رسیدن است که از خود تا خدا بیش از دو قدم نیست، قدم اول پا برون خود نهادن و قدم دوم به خدا رسیدن که زندگی در اسارت نوعی عرفان عملی و اخلاقی است. زندگی اردوگاهی زنان تجربیات منحصر به فردی است که کمتر تکرار می شود و هنوز بسیاراند که از آن هیچ نمی دانند. اما کتابهای خاطرات زنان رزمنده و امدادگر به لحاظ جذابیت و گیرایی محتوی پس از کتب اسرا قرار دارند ما در این کتابها شاهد نقش های متفاوتی و متضاد زنان برای حمایت از جبهه هستیم و یکی از مسائلی که در بسیاری از این خاطرات خوانده می شود تلاش این زنان برای اثبات خود و حضور در جبهه است. در سالهای اول جنگ توانائی ها و استعدادهای زنان در پشت پرده ای سیاه و ضخیم پنهان بود و فضای جامعه اجازه کنانر زدن آن رابه زنان نمی داد. از افراد مذکور خانواده تا بیشتر مردان درگیر جنگ حضور زنان را نوعی زحمت و دردسر می دانستند و دختران جوانی که دارای تعهد و غیرت دینی بودند برای رسیدن به خواسته شرعی و معقول خود مجبور به مقاومت و ایستادگی در برابر آنان بودند، البته بسیاری از مخالفت ها هم در اثر نگرانی از آسیب های ناموسی و هتک حرمت احتمالی از سوی دشمن بود اما دلایل دیگری نیز وجود داشت که جای بحث آن در اینجا نیست. در کتاب کوچه های خرمشهر که از اولین کتابهای خاطرات جنگ است در صفحه 178 از زبان یکی از دختران رزمنده خرمشهری می خوانیم: «برای ماندن در خرمشهر و دفاع از آن با مخالفت شدید پدرم مواجه شدم ناچار مجبور شدم جلوی آن بایستم، من که آنقدر حساس بودم و وقتی چپ نگاهم می کرد اشکم سرازیر می شد، آن روز در مقابل او ایستادم و قبول چنین رفتاری از جانب من دشوار بود. در کتاب خاطرات OPD نیز از زبان یکی از دختران امدادگر آبادانی می خوانیم: «ما در مسجد فیروز کار می کردیم، برادر بزرگم یکی از روزها جلوی در مسجد آمد و گفت: باید از شهر خارج شوید ما نمی توانستیم خودمان را راضی به رفتن کنیم، من گفتم در اینجا به ما نیاز است، باید برای مجروح ها و رزمنده ها غذا درست کنیم. برادرم عصبانی شد و با لگد توی صورتم زد و تا 20 روز پای چشمم کبود و متورم بود اما من از شهر خارج نشدم.» از نکات برجسته و شاخص خاطرات زنان رزمنده و امدادگر سرزندگی و نشاط موجود در زندگی آنهاست. آنها دارای انرژی فوق العاده ای بودند که با پدیده ای به نام جنگ آزاد شد و از زنی که همواره متهم به ضعف و ناتوانی جسمی و عقلی بوده است، انسانی پرتوان، سرشار از شور و عشق و حرکت می سازد. در خاطره 80 کتاب روزگاران جلد 4 چنین آمده است شور و حالی داشتیم که نگو، فقط می خواستیم تا آن جا که می شود یک نفر بیشتر زنده بماند. دیگر مهم نبود که کفش و مقنعه مان خونی شود، حالیمان نبود برانکار هم نبود هر مجروحی را که شهید می شد فوری بغل می زدیم و می بردیم سردخانه. در همین کتاب در خاطره 26 می خوانیم در بیست و چهار ساعت خیلی استراحت می کردیم، دو سه ساعت هیچ کس آرام و قرار نداشت یک عده هم کار پشتیبانی می کردند لباس تهیه می کردند، غذا درست می کردند، از دوازده شب به بعد هم غذاها را بسته بندی می کردند که صبح بدهند تحویل ستاد. و در خاطره 57 آنان روحیه خود را چنین وصف می کنند: روحیه ی همه خیلی خوب مخصوصاً ما زن ها چهل و هشت ساعت هفتاد و دو ساعت بعضی وقتها چهار شبانه روز پشت سر هم کار می کردیم اما وقتی به هم می رسیدیم انگار صد سال است همدیگر را ندیده ایم همدیگر را بغل می کردیم، می بوسیدیم احوال پرسی می کردیم با هم شوخی می کردیم حتی در اوج خستگی برای هم جوک تعریف می کردیم و از خنده ریسه می رفتیم. زنان امدادگر و رزمنده به دلیل حضور مستقیم در میدان مبارزه و شادمانی از این حضور دارای چنین روحیه ای بودند آنها آثار فعالیتهای خود را مستقیماً می دیدند و احساس مفید و موثر بودن را بی واسطه درک می کردند و محصول تلاش خود را در حین تلاش مشاهده می کردند آنان به انتظار نبودند که جنگ به کجا خواهد کشید و چه خواهد شد بلکه خود را عناصری مهم در تعیین سرنوشت نهایی جنگ می دانستند و با حمایت هایی که حضرت امام خمینی در طی 8 سال دفاع مقدس از حضور و نقش آنان در جبهه ها داشت احساس امید و نشاط در آنها تقویت می شد. اما آخرین دسته از کتابهای خاطرات زنان در دفاع مقدس خاطرات همسران سرداران شهید است این خاطرات به لحاظ محتوی و نقش زنان متفاوت با کتب دیگ راست چرا که این خاطرات بیانگر نقش غیرمستقیم اما بسیار مؤثر زنان در دفاع مقدس است. زنانی که با حمایت های صادقانه و عاشقانه از همسرانشان آنان را به میدان جنگ می فرستند و پای تمام خطرات و آسیب های وارده می ایستند. در تمام این خاطرات با نوعی عشق عمیق و خدایی روبرو هستیم عشقی که منشأ زمینی و مادی ندارد و ریشه هایش را باید در آسمان جستجو کرد. غاده همسر شهید چمران درباره شروع آشنائیش در کتاب نیمه پنهان ماه صفحه 15 چنین می گوید: یک نقاشی از او دیدم نقاشی زمینه ای کاملاً سیاه داشت و وسط این سیاهی شمع کوچکی میسوخت که نورش در مقابل این ظلمت خیلی کوچک بود زیر نقاشی نوشته بود من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشن می دهم کسی که به دنبال نور است این نور هر قدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود. وقتی نقاشی و متن او را دیدم آن قدر گریه کردم. انگار این نور همه ی وجودم را فرا گرفته بود. در کتاب نامه های فهیمه در صفحه 140 نامه ای از فهیمه به همسرش را می بینم که بیانگر عشق الهی است. «همچون عاشقی هستم که به دنبال معشوق حاضر است خود را به هر آب و آتشی بزند، خیلی دوستت دارم ولی به قول بعضی ها اشکال من این است که خدایت را بشتر از تو طالبم.» این زن با بیان عشق خود به همسرش که در جبهه است وقیای عشق او و بلند مرتبه ای عشق به پروردگار او را برای ماندن و جنگیدن و در راه محبوب ذوب شدن آماده می سازد. عشق پاک زوج های آرمانی دفاع مقدس تا لحظه ی شهادت و پس از آن جانشان را می سوزاند و غم غریبی را خلق می کند. در کتاب نیمه پنهان ماه ج 4 در صفحه 54 خاطره همسر شهید دقایقی می خوانیم بعد از شهادتش وصیتنامه ی او را بازم کردیم من بی تاب به دنبال قسمت مربوط به خودم بودم که اسماعیل برای من چه نوشته است وقتی آن قسمت را خواندم خشکم زد، نوشته بود اگر بهشت نصیبم شد منتظرت می مانم. عین همان حرفی بود که در شب آخر دیدارش به من گفته بود. از دیگر ویژگی های خاطرات همسران سرداران سازگاری این زنان با شرایط مختلف است آنان بی توقع و بی ادعا با کمترین امکانات زندگی کرده اند مرتباً در جابجایی و انتقال از شهری به شهر دیگر بوده اند تنها دلخوشی آنان در زندگی همراهی با مردان خدا بوده است و دیگر هیچ. همسر شهید زین الدین در صفحه ی 20 و 21 کتاب نیمه پنهان ماه ج 4 خاطرات رفتن به اهواز را می نویسد. اهواز برای من جای جدید و قشنگی بود اثاثمان را ریخته بودم توی یک تویوتای لندکروز همه اثاثمان نصف جای بار وانت را هم نمی گرفت، اهواز تقریباً نزدیک خط مقدم جبهه بود. خانواده ام در قم نگران من بودند من در اهواز به زینبیه پایگاه تقویت پشت جبهه می رفتم و کار خیاطی می کردم گاهی هم سبزی پاک می کردیم. همسر شهید بابایی نیز خاطره ی هجرت خود از قزوین به دزفول را در صفحه 23 کتاب آسمانی اینچنین می گوید: برای شروع زندگی مشترکمان مجبور شدم از شهر زادگاهم قزوین جدا شوم و همراه عباس به دزفول بروم دزفول شهر قدیمی و قشنگی بود، چند روز اول دلم گرفته بود. دختر کم سن و سالی بودم که تازه از پدر و مادرش جدا شده بود گریه می کردم در آن شهر غریب عباس هم کس و کار شده بود. در خاطرات غاده همسر شهید چمران می خوانیم که او همواره به دنبال مصطفی از جبهه ای به جبهه دیگر رفته است. روزهایی را در زیرزمین دفتر نخست وزیری زندگی کرده است. در روزهای سخت جنگ کردستان در پاوه و سردشت کنار همسرش بود و ماههای شروع جنگ تا شهادت دکتر چمران را در دفتر ستاد فرماندهی جنگ در اهواز زندگی کرده است. یکرنگی و صداقت و عشق جاری در زندگی سرداران بزرگ که نامشان از اعتقاد و ایمان آنان به اسلام و قرآن است درس بزرگی برای زوج های جوان است، این خاطرات قابلیت بسیاری برای تبدیل شدن به رمان های بزرگی را دارد که اثبات می کند عشق به پروردگار موجب زیبا شدن و عاشقی در همه لحظات عمر است و انسانهای با ایمان سرشار از لطافت و محبت اند. دست نوشته های زمان جنگ به دلیل همزمانی با وقوع خاطره از آسیب هایی همچون فراموشی، ورود عنصر تخیل به خاطره، در امان است. در این نوشته ها ویژگی های زمان حادثه کاملاً حفظ می شود اغلب خاطرات نوشته شده دارای فضایی آرمانی و اعتقادی خاص سالهای دفاع مقدس است هرچند خواننده این یادداشتها بدلیل عدم مشاهده انسانهای آرمانگرا در اطرافش و در سالهای بسیار بعد از جنگ گاهی قادر به درک شخصیت ها نیست و شاید آنان را انسانهایی ایده آل گرا و دور از واقعیت تصور کند، اما می پذیرد که وجود این گونه تفکر در سالهای 67 تا 59 غیر قابل انکار بوده و عاملی موثر در پیروزی رزمندگان بوده است. در کتاب نامه های فهیمه که از سندهای ارزنده تاریخی دفاع مقدس است، فهیمه از بیان آرمان ها و اعتقادات خود ابایی ندارد در جامعه آن روز فهیمه کسی را به اتهام شعاری نوشتن و آ رمانی اندیشیدن زیر سوال نمی برند او در نامه های خود به همسر جوانش مانند پیری سخن می گوید که در حال آموزش معارف دینی به سالک و رهرویی است که راه طریقت را آغاز کرده و نیاز به هدایت و رهبری دارد. اصلاً برای آنها معنی و مفهومی ندارد، شاید آن دو درخت را کسی جز من و تو دوست ندارد و برایش اهمیتی ندارد. اما می نویسم چون تو دستور دادی. حرف آخر 1. در گوشه ی نمور و سرد سلول معصومه و فاطمه و مریم و حلیمه بغل به بغل یکدیگر نشسته اند، موشی بزرگ در اطراف آنان در حرکت است، پتوی کهنه و شپش زده را روی پاهای یخ زده خود انداخته اند. ناخن هایش بلند شده، امروز باید از نگهبان ناخن گیر بگیرند و نه تنها ناخن ها که موهایشان را هم با آن کوتاه کنند، هر هفته یکبار آنها ناخن گیر می دهند و آنها با ناخن گیر نه تنها ناخن هایشان بلکه موهایشان را هم کوتاه می کنند. هر روز هر کدام سر دیگری را جستجو می کنند و شپش های سر دوستش را می گیرد که بیشتر نشود. در سلول سر اندیشه گرم و زیبای دیدار وطن دلشان را حرارت می بخشد، با یکدیگر سرودی را تمرین می کنند، زمزمه های آشنا و آرام که باید در اولین دیدار با امامشان بخوانند. 2. بیمارستان از هر طرف بمباران می شود، هر لحظه صدای انفجار نزدیکتر می شود، شیشه های بسیاری فرو ریخته اند، تمام راهروها و اتاق ها پر از مجروحین بدحالی است که نیاز به خون دارند، شهر در محاصره دشمن است و امکان انتقال خون به درون شهر نیست چه باید کرد؟ فرخنده که صورتی لاغر و نحیف دارد با چشمان عسلی خود از پشت پنجره اتاق عمل به مجروحی خیره شد ک پیکرش پاره پاره است، آنقدر خون از تنش رفته که رنگ پوستش همچون پوست اجساد در گور است. فرخنده با لباسهای سبز اتاق عمل به بانک خون می رود و مثل همیشه مثل هفته قبل و ماه قبل خونش را هدیه می کند، دلش شاد است که اگر زن است و نمی تواند در جبهه با ترکش آهنین یا تیر آتشین خونش ریخته شود اما با همو که با ترکش آهنین و تیر آتشین خونش ریخته خون هدیه می کند تا بار دیگر او جان بخش جبهه ها باشد. 3. زن جوان هر شب از پشت حصیر چوبی آویزان به پنجره اتاق ساعت ها خیابان را می نگرد شاید که مهدی بیاید، آ نقدر محجوب و آرام است که هرگاه بعد از گذشت شبها از دور در تاریکی خیابان مهدی را می بیند از پشت حصیر کنار رفته و خود را مشغول به کاری می کند و آنگاه که مهدی به خانه وارد می شود گویی که او اصلاً در انتظار نبوده است. آن شب هم با دلی امیدوار با آمدن محبوبش ساعت ها خیابان را نظاره کرد، دیروقت بود و چشمانش خسته ناگهان از پشت سر صدایی شنید، وحشت وجودش را پر کرد برگشت و چهره ی زیبای مهدی را دید، چقدر هنگام خندیدن چهره اش دوست داشتنی می شود. مهدی با لبخند با او گفت: این خیابان ها از نگاه های تو خسته شده دست از سرش بردارد. زن با خجالت سر به زیر کرد و در تعجب بود که مهدی از کجا راز او را می داند؟

+نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت20:3توسط t_m |